زحمت همهجا بار افتاده و دواب مانده تا قريب بزوال به منزل شب گذشته رسيديم .
شجاع السلطنه اينجانب و والى و شكر اللّه خان را با پنجاه سوار قراول مقرر داشتند و فرمودند شماها با بلد بختيارى پيش رفته اگر جمعيتى ديديد ما را اخبار كنيد و حضرات با سوار بختيارى در جلو افتاده همهجا مىآمديم تا اينكه دو فرسنگ ديگر كه آمديم در بلنديهاى كوه جمعيتى پياده بنظرمان آمده گفتم البته سرباز لينجى مىباشد و لشكرشان درين حوالى است . ناچار سوار ما بر سرشان اسب تاخته تير و تفنگ كردند آنها از جلو بدر رفتند مشخص شد كه اهل قريه طاغونند كه به جهت اموال ريختهء اردو از عقب آمده غنيمتى بدست آرند .
از آنجا نيز گذشته سه فرسنگ قطع مسافت نموده سوار بختيارى گفت راه اين است و ما بايد از اين راه و تنگه عبور كنيم لازم است كه در اينجا زنگهاى قاطر را بازكرده نفس از احدى بيرون نيايد كه اردوى لينجى قريب به نيم فرسنگ مىباشد و لازم است كه اين سوار و بنه جمع گشته يك دفعه از اين تنگه بيرون روند و بنه را در جلو انداخته و سوار در عقب بماند يقين است كه آنها اطلاع يافته خواهند آمد با ايشان « 1 » جنگ گريز « 2 » كرده همهجا تا خود را با يزد خواست و خاك فارس رسانيده سواى اين چاره نيست .
اينجانب به همين قسم سوارى به خدمت شجاع فرستادم و كيفيت را
هامش
( 1 ) - اصل و نسخهء مجلس بايشان .
( 2 ) - اصل . و نسخهء ديگر جنگوگريز .