اينجانب اسب رانده كه تا گوش اسب در برف فرورفت . هريك از سواران كه در برف راندند همگى فرورفته غلطيدند ، و سراشيب كوه زياده برف داشت كه درختهاى كهن در زير برف رفته مطلقا مشخص نبود .
به سوار بختيارى گفتم بر پدرت لعنت اين چه راهى بود كه ما را آوردى گفت در چهار ماه قبل ازين من يك دفعه از اين راه گذشته بودم چه دانستم كه حال برف گرفته و راه نيست . از عقب ، جمعى از غلامان رسيده هرقدر سعى كردند پياده و سواره بلكه برف را كوبيده راهى بدست افتد ممكن نشد . كيفيت را كه به شجاع السلطنه عرض كردند قبض روحش شده فرمودند رضا بقضاء اللّه و تسليما لامره چه بايد كرد اهل اردو بعد از اين مقدمات كه پنجفرسنگ چنين راهى را طى كرده بودند اكنون برگشتن اين مال و دواب ، از همه كارها از آن راه باريك دشوارتر بود .
شجاع السلطنه محمد باقر خان بختيارى را طلبيده اصرار بسيار و الحاح بيشمار نمودند كه راهى پيدا كند و به طرفى بيرون روند ، بيان كرد و اللّه - العظيم راهى بجز همان تنگ قصر جم كه محل نزاع بود سراغ ندارم و تنگى ديگر در نيم فرسنگى زيردست آن تنگه مىباشد اگر جرئت ميكنيد كه خود را بر آن تنگ زده از يك فرسنگى اردوى لينجى بگذريد تا شما را راهنمائى كنم اما خبر ندارد آن تنگ را هم شير صاحب بسته است و راه مفر نيست .
زندگى و تلاش
ناچار شجاع فرمودند كه تا آدمى زنده است لازم است تلاش خود را كرده باشد و خود را از مهلكه رهاند . دوباره سر اردو برگشت و به صد هزار
سفرنامه رضا قلى ميرزا نايب الاياله ( نوه فتحعلى شاه ) ( فارسى ) — صفحة 98
مساهمون: رضا قلى ميرزا نايب الاياله
ص٩٨