تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 536

مساهمون:

ص٥٣٦
( 1 )

سفر معاويه بمدينه

با مخالفت شديدى كه مردم مدينه نسبت بخلافت يزيد ابراز داشتند و همگى به طرد او پرداختند ، معاويه تصميم گرفت خودش بمدينه برود و با بزرگان اين شهر به گفتگو پردازد و با پرداخت پولهاى كلان دل و دين مردم را خريدارى كند و آنها را هم كه دين فروش نيستند با تهديد تسليم كند و كار خلافت پسرش را روبراه سازد ، به همين جهت راهى مدينه شد و اين سفر در سال پنجاه هجرى روى داد . معاويه بمحض ورود بمدينه بدنبال عبد اللّه عباس و عبد اللّه جعفر و عبد اللّه عمر و عبد اللّه زبير فرستاد و وقتى كه همگى حاضر شدند بدربانش گفت كسى را به داخل راه ندهد و بعد به آنها رو كرد و گفت : « ستايش خدائى را كه ما را به ستايش خود فرمان داده و بپاداش نيكويش وعده فرموده است ، او را بفراوانى مىستائيم چنان كه او هم نعمتهاى بسيار بما ارزانى داشته و گواهى مىدهم كه خدائى جز او نيست و يكتا و بدون همتاست و گواهى مىدهم كه محمد ( ص ) بنده و فرستادهء اوست . اما بعد ، سن من زياد و استخوانم سست و مرگم نزديك شده است و به زودى خدا مرا بسوى خود ميخواند و منهم دعوتش را مىپذيرم ، اكنون ميخواهم پسرم يزيد را بجانشينى خود برگزينم و لازم دانستم كه رضايت شما را بدست آورم ، شما عبد اللّه‌هاى قريش و نيكمردان و فرزندان نيكوكاران آنها هستيد ، مانعى نداشت كه حسن و حسين را هم به اينجا دعوت كنم ولى با حسن رأيى كه نسبت به آنها دارم و دوستى فراوانى كه به آنها ابراز ميكنم در هر صورت