( 1 ) « اى امير المؤمنين تو خودت ديدى كه پس از قتل عثمان چه اختلافى پديد آمد و چه خونهائى ريخته شد ، اكنون كه فرزندى چون يزيد دارى او را بجانشينى خود برگزين تا چنانچه حادثهاى براى تو رخ دهد پسرت پناه مردم و جانشين تو باشد و ديگر خونى ريخته نشود و فتنهاى برنخيزد » .
اين سخنان همان آرزوئى بود كه معاويه از ديرباز در دل داشت بدين جهت با همان نيرنگ هميشگيش از راه مشورت گفت : در اين باره چه اشخاصى بما كمك مىكنند ؟
مغيره گفت « راضى كردن مردم كوفه بعهدهء من ، زياد هم مردم بصره را وادار بقبول مىكند و وقتى كه اين دو شهر تسليم شد ديگر كسى نميتواند مخالفت كند » معاويه رأى او را پسنديد و او را در حكومتش ابقا كرد و دستور داد كه به كوفه بازگردد و براى انجام اين كار تلاش كند ، مغيره از حضور معاويه بيرون آمد و به نزد قوم و قبيلهاش رفت ، بستگانش دربارهء كارش از او پرسيدند ، مغيره گفت :
« پايه معاويه را در منجلابى فرو بردم كه براى امت محمد ( ص ) سرنوشت درازى خواهد داشت و چنان كارشان را گره زدم كه هرگز باز نخواهد شد » و به اين شعر استشهاد كرد :
بمانند من كه از رازها آگاهم * آيا دشمنان به عداوت برمىخيزند
مغيره راهى كوفه شد و تا به آنجا رسيد گروهى از دار و دستهء خود را كه بخاندان معاويه مهر ميورزيدند فراهم آورد و جريان را با آنها در ميان گذاشت آنها رأيش را پذيرفتند و اعلام همكارى كردند ، مغيره ده نفر را انتخاب كرد و بهر كدام سى هزار درم رشوه داد و آنها را به پيش معاويه فرستاد و رياست اين هيئت را به پسرش موسى واگذاشت .