و جنگ در روز جنگ شعله ميكشد
از مرگ عتبه برايم صبرى نمانده * پدرم و عمويم و برادرم و دامادم
وحشى آتش دلم را فرونشانيد * دلم شفا يافت و نذرم را دادم
سپاس وحشى همهء عمر بر من است * تا اينكه استخوانم در گور پنهان شود .
( 1 ) و من پاسخ او را چنين دادم :
اى دختر رقاع همان كافر بزرگ * تو در بدر و ديگر جنگها خوار شدى
خداوند سحرگاه دين را بر تو نمايان كرد * بوسيلهء بنى هاشم كه دلير و روشن بين بودند
در همهء سرزمينها شمشيرها حركت داشت * حمزه شير من بود و على شاخسار بارورم
چون شبيب افتاد و پدرت نيرنگ زد * كينهء دلت را به وحشى سپردى
وحشى پرده پوشش را در هم دريد * و ديگر براى بدنامان افتخارى نماند .
معاويه برآشفت و به مروان و عمرو عاص گفت :
- اين شما بوديد كه اين زن را وادار كرديد كه اين سخنان ناروا را بگويد .
بعد به آن بانو رو كرد و گفت :
- اى عمه نيازت را بگوى و داستانهاى زنان را به زبان مياور .
- بگو به من دو هزار دينار و دو هزار دينار و دو هزار دينار بدهند .
- دو هزار دينار را ميخواهى چه كنى ؟