تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 505

مساهمون:

ص٥٠٥
كار ما ورود به بهشت است و جايگاه شما دوزخ خواهد بود » . ( 1 ) پسر عاص در مجلس حاضر بود و اين سخنان برايش ناگوار آمد و در پاسخش گفت : - اى پير زن گمراه ، سخنت را كوتاه كن و چشمهايت را بهم بگذار . - تو كيستى اى بىمادر ؟ - من عمرو عاص هستم . - اى پسر نابغهء گنديده ، تو با من حرف ميزنى ، بجاى خودت بنشين و خودت را بشناس ، به خدا قسم تو هرگز از شرافت قريش بهره‌اى ندارى و از مقام بزرگ آنها بدورى ، شش نفر ادعاى پدرى ترا ميكردند و هر كدام تو را فرزند خودش ميدانست من مادرت را در ايام منى در مكه ديدم كه مردان زناكارى را نگاه ميكرد تا ببيند تو بكدامشان شبيه‌ترى . مروان به آن بانو رو كرد و گفت : اى عجوزهء گمراه ، چشم تو هم مثل عقلت ناتوان است و گواهى تو قبول نيست ، بانو در پاسخ مروان گفت : « اى پسر ميخواهى براى تو هم بگويم ؟ به خدا قسم تو به سفيان بن حارث كلده شبيه‌ترى تا به پدرت مروان ، تو با چشمهاى زاغ و موهاى سرخ و قد كوتاه و چهرهء خون رنگت درست مثل سفيانى ولى حكم را ديده بودم كه بلند قد و معيوب بود و موهائى افشانده داشت و بين تو و او هيچ‌گونه تشابهى نيست مگر تشابه يك اسب لاغر ميان با يك ماده خر چاق ، اگر باور ندارى از مادرت بپرس تا چنانچه راست بگويد پدر واقعى تو را معرفى كند . ( 2 ) و بعد رو بمعاويه كرد و گفت به خدا قسم اين توئى كه اينها را بر من ميشورانى تو پسر هندى كه در جنگ احد پس از قتل حمزه اين اشعار را ميخواند : ما كيفر روز بدر شما را داديم
حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 505 | فخر الدين حجازى / الشيخ باقر شريف القرشي