تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 503

مساهمون:

ص٥٠٣
( 1 ) پسر عاص هم گفت ، اى امير المؤمنين ، اين زن چنين اشعارى را آن روز ميخواند :
آيا گمان مىكنى كه معاويه خلافت را بدست آورد * چنين چيزى دور است و آرزوى او بعيد است
هوست به آرزويت انداخت و گمراه شدى * و عمرو و سعيد ترا ببدبختى فريب دادند
بازگرد ، بمرغ شوم و زندگانى ناخجسته‌اى * ولى على ( ع ) سعادت و كاميابى را ديدار كرد
و پس از آنها سعيد بسخن آمد و گفت اى امير المؤمنين ، بكاره اين اشعار را نيز گفته است :
آرزو داشتم كه بميرم و نبينم * بر روى منبرها خطيب بنى اميه را
خداوند ، عمرم را بتأخير انداخت و دراز كرد * تا اينكه از روزگار شگفتىهائى ديدم
همه روز پيوسته خطيب آنها * در ميان مردم از آل محمد بدگوئى مىكند .
آنها كه خاموش شدند ، بكاره روى بمعاويه كرد و گفت : اى خليفه ، سگهايت را به روى من تازاندى كه پارس كنند و حمله نمايند ، چنان كه از سخن بازماندم و شگفتيم زياد شد و چشمانم بسته ماند ، بلى اين من بودم كه اين حرف را زدم و هرگز انكار نمىكنم ، هر كار دلت ميخواهد بكن ، زندگى پس از امير المؤمنين براى من خيرى ندارد . « 1 » بكاره شجاعانه اين سخنان را گفت و رفت و از حمله و پارس
هامش
( 1 ) - بلاغات النساء ص 34 ، عقد الفريد
حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 503 | فخر الدين حجازى / الشيخ باقر شريف القرشي