تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 502

مساهمون:

ص٥٠٢
هيهات ، پس از اين اهانت به خدا قسم چيزى از تو نميخواهم . وقتى كه از پيش معاويه برخاست كه برود پايش لغزيد و به زمين افتاد و در آن حال گفت ( سرنگون باد دشمن على ) « 1 » . اين زن بزرگ‌منش و مبارز و پاكدامن بخاطر محبتى كه به امير المؤمنين داشت چنين گستاخىهائى را تحمل كرد . ( 1 )

5 - بكارهء هلالى

بكاره از بانوان بزرگوارى بود كه در شجاعت و سخنورى شهرتى خاص داشت او هم در جنگ صفين سخنان پرشورى ايراد كرد و سپاهيان حق را بحمايت پيشواى مسلمين و امير المؤمنين و جنگ با دشمنانش دعوت كرد . پس از آنكه معاويه بخلافت رسيد بكاره به نزدش رفت و در آن وقت پير و فرتوت شده و استخوانش ناتوان مانده بود ، او به دو نفر خادم تكيه كرده بود و عصائى بدست داشت و بمعاويه سلام كرد ، معاويه او را خوش آمد گفت و اجازهء نشستن داد ، عمرو عاص و مروان كه در آنجا حضور داشتند بكاره را شناختند و مروان بمعاويه گفت : اى امير المؤمنين ، اين زن را مىشناسى ؟ - اين زن كيست ؟ - اين همان زنى است كه در صفين مردم را بجنگ ما برمىانگيخت و اين اشعار را ميخواند :
اى زيد برخيز و از خانهء ما بردار * شمشير برائى را كه در زمين دفن است
آن شمشير براى پيش‌آمدهاى بزرگ ذخيره شده * و براى چنين روزى روزگار او را نگهداشته است
هامش
( 1 ) - بلاغات النساء ص 75 و صبح الاعشى