اسبت را زين كن و چالاك و تند بتاز * براى جنگ و به انديشه فرار مباش
امام را پاسخ گوى و در زير پرچمش حمله كن * و بر دشمن بتاز و شمشير را بنواز
اى كاش كه من زن نبودم * و سپاهيان تبهكار را از امام دور ميكردم .
( 1 ) - بلى چنين بود ولى بايد از گذشتهها گذشت كه خداوند ميفرمايد :
خدا از گذشتهها مىگذرد .
- هيهات ، اگر بازهم چنان موقعيتى پيش آيد بازهم به همان راه ميروى ، ولى اكنون كارى نمىكنم ، ديگر در آن روز جنگ چه ميگفتى ؟
- فراموش كردهام .
يكى از حاضرين اشعار او را چنين خواند :
اى مردان مصيبت بزرگى پيش آمده * كه بسيار گران است و شوخى نيست
خورشيد ، تاريك از نبودن امام ماست * همان بهترين مردمان و پيشواى دادگر
اى آنكه بهترين سوارگان و پيادگانى * بر روى زمين براى مردن يا حمله بردن
حاشا كه پيامبر راضى شود كه سست شويم * و حق در برابر باطل ناتوان ماند .
پسر هند از شنيدن اين اشعار ناراحت شد و گفت : خدا ترا بكشد اى دختر صفوان كه سخنى را ناگفته نگذاشتى . اكنون نيازت را بگو ، دخت صفوان كه اينهمه اهانت و گستاخى معاويه را ديد ، ننگش آمد كه از او چيزى بخواهد و در جوابش گفت :