( 1 ) - راست گفتى ، برادرم بىمنزلت و ناشناخته نبود بلكه به خدا قسم شعر خنساء دربارهء او صدق داشت كه مىگفت :
او همچون كوهى بود كه راهنمايان به او راه مىيافتند
بمانند قلهاى كه بر فرازش آتش زبانه زند .
- راست گفتى او چنين كسى بود .
- اكنون سر نابود شده و دنباله بريده ترا به خدا قسم از آنچه گذشته است درگذر .
- چنين مىكنم ، حال از من چه ميخواهى ؟
- تو اكنون حاكم مردم شدهاى و كار همه در دست تو است و خداوند دربارهء ما و حقى كه از ما بعهدهء تو است بازپرسى خواهد كرد . اكنون كسى را بر ما مسلط كردهاى كه تو را ميفريبد و به پشتيبانى تو بر ما سخت ميگيرد و ما را همچون خوشهء گندم درو مىكند و مثل گاو بما شاخ مىزند ، ما را به پستى ميكشاند و حرمت و شكوهمان را در هم مىشكند ، اين مرد ستمگر بسر بن ارطاة است كه از سوى تو فرمان ميراند ، مردهاى مرا كشت و اموالم را ربود ، اگر نه اين بود كه متعهد طاعتيم شر او را دفع ميكرديم ، اكنون اگر او را از كار بر كنار كنى سپاسگزاريم و گرنه به تو نشان ميدهيم .
معاويه از سخن سوده برآشفت و گفت :
دارى مرا به نيروى بستگانت تهديد ميكنى ؟ اكنون دستور مىدهم ترا بر شتر چموشى سوار كنند و بسوى او بفرستند تا هر كار كه ميخواهد دربارهات بكند .
سوده سرش را پائين انداخت و با دلى دردمند گريست و اين اشعار را خواند :
درود خدا بر پيكرى كه او را در بر گرفته * قبرى كه در آن عدالت مدفون است