بگيرند و بياورند ، آنها بدنبال عبد اللّه رفتند و جايش را پيدا كردند ولى عبد اللّه با آنها بمبارزه برخاست و پس از درگيرى طرفين ، عبد اللّه نتوانست از چنگ آنها نجات يابد و مأمورين او را گرفتند ، خواهر عبد اللّه بسوى خويشان و بستگانش شتافت و آنها را به نجات برادرش برانگيخت و گفت :
« اى گروه طى آيا نيزهء نيرومند و زبان گوياتان عبد اللّه را تسليم دشمن مىكند ؟ »
( 1 ) قبيلهء طى بهيجان آمدند و با مأمورين زياد بمبارزه برخاستند و با حملهاى سخت عبد اللّه را از چنگشان ربودند . مأمورين به پيش زياد آمدند و ماجرا را برايش گفتند ، زياد بدنبال پيشواى قبيلهء طى ، عدى بن حاتم فرستاد و به او گفت « عبد اللّه خليفه را به نزد من بياور » .
پس از گفتگوئى كه بين آنها درگرفت ، عدى به زبان آزادگان به زياد گفت :
« نه به خدا قسم ، هرگز او را نمىآورم ، ميخواهى پسر عمويم را بياورم كه او را بكشى ؟ به خدا قسم اگر او زير پاهايم باشد ، هرگز پاهايم را برنمىدارم » .
زياد خشمگين شد و دستور داد پسر حاتم را بزندان انداختند ، ولى هر چه يمانى و ربعى در كوفه بودند به پيش زياد آمدند و امتيازات و فضائل عدى را برايش گفتند و او را از شأن و شرف آن بزرگمرد آگهى دادند ، زياد بناچار دستور داد تا عدى را آزاد ساختند ولى با او شرط كرد كه پسر عمويش از كوفه خارج شود و عدى اين شرط را پذيرفت و به عبد اللّه دستور داد كه از كوفه بيرون برود و در جبلين اقامت كند ، عبد اللّه از كوفه بيرون رفت ولى آوارگى و دورى از خاندانش غمى بزرگ بجانش ريخت و پس از تبعيدش قصيدهء پرشورى در سوك حجر و يارانش براى عدى فرستاد كه اندوه بزرگش را در آن مصيبت
حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 478
مساهمون: فخر الدين حجازى
ص٤٧٨