جانكاه بازگو مىكند :
حجر در آن سرزمين رحمت خدا را يافت * و خداوند از او خشنود و پوزشپذير بود
هميشه بارانى نرم و پيوسته مىبارد * بر قبر حجر و ندا مىشود كه برخيزد
پس اى حجر اى آنكه خون سپاه دشمن را ميريختى * و بر حاكم جنگنده كه ستم ميكرد مىتاختى
بعد از تو كيست كه حق گويد و آن را بگسترد * با پرهيزگارى ، و سخن باطل را تغيير دهد
تو برادر اسلامى خوبى بودى و من * ميخواهم كه هميشه در بهشت جاودان بمانى
تو در جنگ ، حق شمشير را ادا ميكردى * و نيكى را مىشناختى و بدى را زشت مىشمردى
( 1 ) در اينجا عبد اللّه ضمن اشعارى ديگر از ماتم حجر سخن مىگويد و امتيازات و ارزندگيهايش را بيان ميدارد و بر شهادت دردناكش ميگريد و در پايان قصيدهاش از سختى تبعيد و دورى ياران و اندوه بزرگى كه جانش را در هم مىكوبد چنين حكايت مىكند :
من اكنون بكوههاى طى پناه بردهام * آوارهام و اگر خداى بخواهد بازميگردم
دشمنم ستمگرانه مرا تبعيد و دور كرد * من خشنودم به آنچه خدا ميخواهد و تقدير مىكند
قوم من مرا بدون هيچ گناهى تسليم كردند * گويا من هيچ قبيله و خويشاوندى نداشتم
طبرى و ابن اثير بقيه قصيده را در كتابهاى خود آوردهاند كه گوياى اندوه سخت و تأثر عميق اوست .