اين گونه نيست وقتى كه دلاورانى با ايمان ترا فراگيرند كه هرگز بر كودكان ستم نكنند و بر بزرگان نتازند ، بازوانى نيرومند و زبانهائى تيز دارند ، كجىها را راست مىكنند و دشواريها را مىبرند و كمىها را بسيار مىكنند و دردمندان را شفا مىبخشند و خوارها را عزيز مىكنند ؟ »
( 1 ) پس عاص توانائى پاسخ به عبد اللّه را نداشت و ناگزير به گذشتهء او نظرى انداخت شايد بتواند عيبى بر او بگيرد و ننگى بر او بنشاند و چون چنين چيزى نيافت ناچار بدروغ و بهتان پرداخت و گفت :
« اما به خدا قسم كه من پدرت را در روز صفين ديدم كه از شدت ترس اندامش ميلرزيد و نهادش ميگداخت و پشتش بلرزه افتاده بود » .
عبد اللّه دروغ و بهتان او را تكذيب كرد و گفت :
« اى عمرو ، ما ترا و سخنانت را از ديرباز آزموده و دانستهايم كه زبانى دروغپرداز و حيلهساز دارى ، تو در شام با گروهى همدمى كه ترا نمىشناسند و با سپاهيانى همراهى كه از ناتوانيت آگهى ندارند ، اگر بخواهى با غير مردم شام سخن بگوئى نابخرديت آشكار مىشود و زبانت بلكنت مىافتد و پاهايت چنان ميلرزد كه گوئى بارى سنگين بر دوش دارى » .
معاويه گفتارشان را قطع كرد و گفت خاموش شويد و بعد دستور داد تا عبد اللّه را آزاد كنند ، پسر عاص از عفو عبد اللّه ناراحت شد و معاويه را بكشتن عبد اللّه تحريك كرد و جنگاورى پدر عبد اللّه را در جنگ صفين به ياد معاويه آورد و اين اشعار را برايش خواند :
من از روى دورانديشى پيشنهادى كردم و نپذيرفتى * كشتن پسر هاشم براى تو موفقيت است
اى معاويه ، آيا پدرش كسى نيست * كه على را در روز بريدن سرها يارى ميكرد