كه عبد اللّه در خانهء زنى مخزومى پناهنده شده است و معاويه به زياد چنين نوشت :
( 1 ) « اما بعد نامهام كه به تو رسيد به قبيلهء بنى مخزوم يورش آور و آنجا را خانه به خانه تفتيش كن تا بخانهء آن زن مخزومى برسى و عبد اللّه بن هاشم را از آنجا بيرون بياور و سرش را بتراش و جامهاى خشن به او بپوشان و بر شترى بدون جهاز و سايهبان سوارش كن و به پيش من بفرست » .
زياد قبيلهء بنى مخزوم را بازرسى كرد و عبد اللّه را دستگير ساخت و همچنانكه معاويه دستور داده بود او را با خوارى و سختى به شام فرستاد ، وقتى كه عبد اللّه به دمشق رسيد روز جمعه بود و در آن روز معاويه به بزرگان قريش و عراق بار داده بود ، چون عبد اللّه را آوردند معاويه او را شناخت ولى عمرو عاص او را نشناخت معاويه متوجه پسر عاص شد و گفت :
« اى ابا عبد للّه ، آيا اين جوان را مىشناسى ؟ » عمرو گفت نه .
معاويه گفت اين كسى است كه پدرش در صفين اين شعر را مىسرود :
من جان بيمارم را بفروختم * كه مرا بسيار نه كم سرزنش ميكرد
مرد يك چشم براى قومش احترام ميجويد * چندان زنده مانده كه خسته شده
ناچار يا ميكشد يا كشته مىشود * من با نيزه خونش را مىريزم
نعمت رفته بنزد من بىارزش است
پسر عاص از جا پريد و اين شعر را بمناسبت خواند :
گاه بر زبالهها سبزه مىرويد * اما كينهء دلها همچنان پايدار است