تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 474

مساهمون:

ص٤٧٤
( 1 ) عمرو عاص ، پايمرديهاى پدر عبد اللّه را در جنگ صفين به ياد معاويه آورد و گفت : « اى امير المؤمنين ، اين مرد فريبكار و خطرناك را رها مكن ، پس رگهاى گردنش را قطع كن و بر شانه‌اش بينداز و نگذار به عراق بازگردد زيرا او دست از نفاق برنمىدارد ، اينها از گروه فريبكاران و تفرقه‌اندازان و از حزب شيطان در موقع هيجانند ، او هنوز آرزوهائى دارد كه ميخواهد به آن برسد و نقشه‌اى دارد كه باز سركشى كند و دار و دسته‌اش ياريش مىكنند و پاداش بدى را بايد با بدى داد » . عبد اللّه چون شير خشمگين به او روى آورد و بدون واهمه او را آماج تير سخن ساخت و گفت : « اى عمرو ، اگر كشته شوم مردى هستم كه قومش او را تسليم كرده‌اند و روز مرگش فرا رسيده است ، آيا چنين كسى مثل تو است كه از جنگ مىگريختى و ما ترا به مبارزه ميخوانديم و تو از ترس بگودالها و جويها و سنگ‌پاره‌ها پناه ميبردى و همچون كنيزان سياه و گوسفندان ناتوان از خود قدرت دفاع نداشتى ؟ » پسر عاص بشدت برافروخت و ديد چاره‌اى جز تهديد ندارد بناچار گفت : « اما به خدا قسم اكنون در ميان دندانهاى شير جا گرفته‌اى و گروهى فراوان فرايت گرفته‌اند و گمان نمىكنم كه از چنگال امير المؤمنين رهائى يا بى » . عبد اللّه بدون آنكه اعتنائى به اين تهديد كند در پاسخش گفت : « اما به خدا قسم ، اى پسر عاص ، تو بهنگام آسايش و امنيت ، شادمان و بازيگرى ولى در روز جنگ از هر كس ترسوترى ، چون بمقامى برسى ستمكارى و در روياروئى با دشمن به سختى ميترسى ، تو همچون چوب واژگونه‌اى هستى كه در بين خارهاى تيز وارونه ميروئى نه رشدى دارى و نه اميدى به تو ميتوان داشت آيا وضع و حالت