تو هستم و ترا خوب مىشناسم .
( 1 ) معاويه گفت چرا ، محمد بگفتارش چنين ادامه داد :
« سوگند بخدائى كه جز او خدائى نيست من كسى را جز تو و آن كس كه ترا حكومت داد در قتل عثمان و تحريك مردم بر ضد او شريك نمىدانم ، مهاجرين و انصار هميشه از او ميخواستند كه ترا از حكومت شام بر كنار كند ولى او چنين كارى را نكرد بالاخره همانطور كه ميدانى با او رفتار كردند ، به خدا قسم از آغاز تا سرانجام كسى در قتل عثمان جز عائشه و طلحه و زبير شركت نداشت و آنها كسانى بودند كه نخست عثمان را بزرگ مىشمردند و بعد مردم را بكشتن او برانگيختند و در آن كار ، عبد الرحمن بن عوف و ابن مسعود و عمار ياسر و همهء انصار شركت داشتند » معاويه بشدت برافروخته شد و با خشم گفت :
« كه ميگوئى چنين بوده ؟ »
محمد گفت :
« بلى به خدا قسم و من گواهى مىدهم از هنگامى كه ترا در جاهليت مىشناختم و بعد كه اسلام آوردى خوى و عقيده و عملت تغيير نكرد و اسلام نه كم و نه زياد چيزى بر تو نيفزود و دليلش اين است كه مرا بدوستى على ( ع ) سرزنش مىكنى كسانى در التزام على ( ع ) به جنگ آمدند كه شبزندهدار و روزهگير بودند و از مهاجرين و انصار راستين و با ايمان بودند ولى همراهيان و سپاهيان ترا فرزندان منافقان و راندهشدگان و بندگان تشكيل ميدادند ، كسانى كه تو آنها را در دينشان فريب دادى و آنها هم ترا بدنيايت فريفتند . به خدا قسم اى معاويه بر تو پنهان نيست كه چه كردهاى و آنها هم ميدانند كه چه كردهاند ، آنها خشم خدا را در راه اطاعت تو بجان خريدند ، به خدا قسم من هميشه على ( ع ) را براى خدا و پيامبرش دوست ميدارم و در
حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 471
مساهمون: فخر الدين حجازى
ص٤٧١