تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 446

مساهمون:

ص٤٤٦
ولى هيچ‌كس بحمايتش برنخاست ، معاويه از او روى بگردانيد و نامه‌اى به زياد نوشت و به او گفت : « اما بعد ، اين عنزى بدترين مردى است كه بسوى من فرستاده‌اى پس او را به بدترين كيفرى كه سزاوار آن است برسان و به وضع دردناكى او را بكش » . وقتى كه نامهء معاويه به زياد رسيد عبد الرحمن را به ناحيهء قس الناطف « 1 » فرستاد و دستور داد او را زنده بگور كردند و آن شهيد بزرگ زنده به زير خاك رفت « 2 » . ( 1 )

ب - صيفى بن فسيل

صيفى بن فسيل شيبانى از مسلمانان دلاور و بزرگمرد و فداكار و از ياران وفادار حجر بود كه از او به نزد زياد سعايت كردند و آن فرزند زنا بدنبال صيفى فرستاد و هنگامى كه روبرويش ايستاد ، زياد از او دربارهء امير المؤمنين سؤال كرد تا بهانه‌اى براى قتلش بدست آورد ، پس با آهنگى كه از آن خشم و قساوت ميجوشيد گفت : - اى دشمن خدا دربارهء ابو تراب چه ميگوئى ؟ - من ابو تراب را نمىشناسم . - تو او را نمىشناسى ؟ ! - نه نمىشناسم . - تو على بن أبي طالب را نمىشناسى . - چرا . - هم او ابو تراب است . - نه ، او ابو الحسن و ابو الحسين است . رئيس پليس براى آنكه تقرب بيشترى به زياد پيدا كند با خشم به صيفى رو كرد و گفت :
هامش
( 1 ) - ناحيه‌اى است در نزديك كوفه ( 2 ) - تاريخ طبرى 6 / 155