ولى هيچكس بحمايتش برنخاست ، معاويه از او روى بگردانيد و نامهاى به زياد نوشت و به او گفت :
« اما بعد ، اين عنزى بدترين مردى است كه بسوى من فرستادهاى پس او را به بدترين كيفرى كه سزاوار آن است برسان و به وضع دردناكى او را بكش » .
وقتى كه نامهء معاويه به زياد رسيد عبد الرحمن را به ناحيهء قس الناطف « 1 » فرستاد و دستور داد او را زنده بگور كردند و آن شهيد بزرگ زنده به زير خاك رفت « 2 » .
( 1 )
ب - صيفى بن فسيل
صيفى بن فسيل شيبانى از مسلمانان دلاور و بزرگمرد و فداكار و از ياران وفادار حجر بود كه از او به نزد زياد سعايت كردند و آن فرزند زنا بدنبال صيفى فرستاد و هنگامى كه روبرويش ايستاد ، زياد از او دربارهء امير المؤمنين سؤال كرد تا بهانهاى براى قتلش بدست آورد ، پس با آهنگى كه از آن خشم و قساوت ميجوشيد گفت :
- اى دشمن خدا دربارهء ابو تراب چه ميگوئى ؟
- من ابو تراب را نمىشناسم .
- تو او را نمىشناسى ؟ !
- نه نمىشناسم .
- تو على بن أبي طالب را نمىشناسى .
- چرا .
- هم او ابو تراب است .
- نه ، او ابو الحسن و ابو الحسين است .
رئيس پليس براى آنكه تقرب بيشترى به زياد پيدا كند با خشم به صيفى رو كرد و گفت :
هامش
( 1 ) - ناحيهاى است در نزديك كوفه
( 2 ) - تاريخ طبرى 6 / 155