تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 447

مساهمون:

ص٤٤٧
« امير مىگويد او ابو تراب است و تو ميگوئى نه » . ( 1 ) صيفى بدون اينكه اعتنائى بقدرت و حكومت زياد بكند ، در پاسخ با نهايت شدت گفت : « اگر هم امير دروغ بگويد تو ميخواهى كه من هم دروغ بگويم و بباطلى كه او ادعا مىكند گواهى دهم ؟ » زياد از شدت خشم برافروخت و رگهاى گردنش ورم كرد و گفت : « اين هم يك گناه ديگر » . بعد به نگهبانانش با خشم رو كرد و گفت : عصايم را بياوريد وقتى كه آوردند بصيفى رو كرد و گفت : « چه ميگوئى ، حرف حسابت چيست ؟ » صيفى با كمال شجاعت و ايمان گفت : « سخن من بهترين سخنى است كه دربارهء بنده‌اى از بندگان مؤمن خدا ميگويم » . زياد به مأموران فرومايهء خود گفت : شانه‌اش را چنان در هم كوبند كه به زمين بيفتد و آنها بصيفى حمله بردند و به سختى او را در هم كوفتند و بزمينش انداختند ، زياد گفت دست از او بردارند و به او گفت : « خوب ، حالا دربارهء على چه ميگوئى ؟ » قهرمان عقيده و ايمان همچنان در گفتارش پافشارى كرد و گفت : - به خدا قسم اگر مرا با تيغها و دشنه‌ها پاره پاره كنى چيزى جز اين از من نخواهى شنيد : - يا او را لعنت كن يا گردنت را ميزنم . - در اين صورت گويا پيش از اين مرا كشته‌اى ، اكنون اگر بخواهى مرا به جهت خوددارى از دشنام به على ( ع ) بكشى بچنين شهادتى خشنودم ولى تو هم بشقاوتى بزرگ خواهى رسيد .