« امير مىگويد او ابو تراب است و تو ميگوئى نه » .
( 1 ) صيفى بدون اينكه اعتنائى بقدرت و حكومت زياد بكند ، در پاسخ با نهايت شدت گفت :
« اگر هم امير دروغ بگويد تو ميخواهى كه من هم دروغ بگويم و بباطلى كه او ادعا مىكند گواهى دهم ؟ »
زياد از شدت خشم برافروخت و رگهاى گردنش ورم كرد و گفت :
« اين هم يك گناه ديگر » .
بعد به نگهبانانش با خشم رو كرد و گفت : عصايم را بياوريد وقتى كه آوردند بصيفى رو كرد و گفت :
« چه ميگوئى ، حرف حسابت چيست ؟ »
صيفى با كمال شجاعت و ايمان گفت :
« سخن من بهترين سخنى است كه دربارهء بندهاى از بندگان مؤمن خدا ميگويم » .
زياد به مأموران فرومايهء خود گفت : شانهاش را چنان در هم كوبند كه به زمين بيفتد و آنها بصيفى حمله بردند و به سختى او را در هم كوفتند و بزمينش انداختند ، زياد گفت دست از او بردارند و به او گفت :
« خوب ، حالا دربارهء على چه ميگوئى ؟ »
قهرمان عقيده و ايمان همچنان در گفتارش پافشارى كرد و گفت :
- به خدا قسم اگر مرا با تيغها و دشنهها پاره پاره كنى چيزى جز اين از من نخواهى شنيد :
- يا او را لعنت كن يا گردنت را ميزنم .
- در اين صورت گويا پيش از اين مرا كشتهاى ، اكنون اگر بخواهى مرا به جهت خوددارى از دشنام به على ( ع ) بكشى بچنين شهادتى خشنودم ولى تو هم بشقاوتى بزرگ خواهى رسيد .
حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 447
مساهمون: فخر الدين حجازى
ص٤٤٧