بدون پرواى مرگ قربانى اعتقاد بمبدا هستى شدند و در اثر فداكارى اين دليران جاويدان و بزرگمردان جهان بود كه عقائد راستين اسلامى قوام يافت و حق استوار شد و عدالت همگانى گرديد و ستمگرى بنابودى گرائيد و ما اينك نام آنها را با ستمهائى كه از سوى معاويه و كارگزارانش بر آنان رفت ذيلا مينگاريم :
( 1 )
الف - عبد الرحمن
عبد الرحمن بن حسان عنزى از پيشتازان ياران حجر بود كه به همراه او در بند آهنين بمرج عذراء رفت و در آنجا از دژخيمان شام خواست كه او را نكشند و به نزد معاويه برند شايد از مرگش درگذرد ، آنها درخواستش را پذيرفتند و او را بنزد معاويه بردند ، چون عبد الرحمن در برابر او قرار گرفت معاويه گفت :
- بيا ببينم ، برادر ربيعه دربارهء على ( ع ) چه ميگوئى ؟
- مرا واگذار و از من مپرس ، او از تو بهتر بود .
- به خدا قسم ترا وانمىگذارم .
- گواهى مىدهم كه او خدا را بفراوانى ياد ميكرد و به حق امر ميكرد و عدالت را برپاى ميداشت و مردم را مىبخشيد .
معاويه بهانهاى نيافت كه خون او را بريزد ناچار ماجراى قتل عثمان را كه مسلمانان به زنده و مردهء او گرفتار شده بودند پيش كشيد و گفت :
- دربارهء عثمان چه ميگوئى ؟
- او نخستين كسى بود كه باب ستم را گشود و درهاى حق را به روى مردم فرو بست .
- با اين سخن خودت را بكشتن دادى .
- نه ، بلكه ترا كشتم و قبيلهء ربيعه اكنون در بيابانند .
عبد الرحمن گمان ميكرد كه قبيلهء او به حمايتش برخواهند خاست و از قتلش جلو خواهند گرفت و از او رفع ستم خواهند كرد