وقتى كه شتر را داغ ميكنند تيز ميدهد * ولى وقتى كه آهن در آتش است بىصداست
.
و گفت اى مروان نتيجهء كارت را بچش .
( 1 ) معاويه به مروان فرياد زد و گفت :
« من گفتم كه به اين مرد گستاخى مكن و تو نپذيرفتى و بچنين خوارى و تحقيرى گرفتار شدى ، آخر تو مانند او نيستى و پدرت بمقام پدر او نمىرسد ، تو پسر مردى رانده شده و دور افتادهاى اما پدر او پيامبر بزرگوار خداست ، و چه بسا كسانى كه با پاى خود به قبرستان ميروند و گور خود را مىكنند » .
رگهاى گردن مروان از شدت خشم باد كرد و بمعاويه روى آورد و گفت :
« از غير تخمهات سنگ بپران و از خاندانت حجت بياور » .
و بعد به پسر عاص رو كرد و گفت :
« از آن روز كه پدرش على ( ع ) بر تو حمله كرد و تو عورتت را براى نجات برهنه كردى از او ميترسى » .
و بعد با شرمسارى و ذلت برخاست و معاويه گفت :
« به نزديك دريا مرو كه غرق ميشوى و از همسايگى كوه بترس كه ترا در هم مىشكند » « 1 » .
( 2 ) 9 - روزى ديگر امام به نزد معاويه رفت و مجلس معاويه از اطرافيانش پر بود و امام از جاى او پائينتر نشست . معاويه از هر در سخن مىراند و بعد گفت : از عايشه عجب دارم كه مرا شايستهء خلافت نمىداند و ميگويد من بناحق به اين مقام رسيدهام ، او را چه مىشود خدايش بيامرزد ، در صورتى كه پدر اين مرد ( امام حسن ، ع ) با من در امر خلافت بجنگ پرداخت و خدا او را از بين برد .
هامش
( 1 ) - المحاسن و المساوى 1 / 63 - 65