تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 395

مساهمون:

ص٣٩٥
حال طواف ديد و بجانبش شتافت و خبث ذاتش را نمايان كرد و گفت : « اى حسن ، گمان ميبرى كه دين بوجود تو و پدرت برپاست در صورتى كه ديدى خداوند ، دينش را بدست معاويه برپا كرد و بهمت او اين دين را كه در حال كجى بود راست گردانيد و پس از سستى و پنهانى آشكارش ساخت . آيا خداوند از كشتن عثمان راضى بود و آيا شايسته است كه تو امروز خانه‌اش را طواف كنى مثل شترى كه دور آسياب ميچرخد ؟ تو اكنون جامه‌اى بسيار سپيد پوشيده‌اى ولى دامانت به خون عثمان رنگين است ، به خدا اگر از ترس پراكندگى مردم و دشوارى كار امت نبود ، معاويه ترا هم بسرنوشت پدرت گرفتار مىساخت » . ( 1 ) امام تيرهاى سخنش را بسوى پسر عاص پرتاب كرد و چنين فرمود : « آگاه باش كه جهنميان نشانه‌هائى دارند كه با آن شناخته ميشوند و آن نشانه‌ها دشمنى با دوستان خدا و دوستى با دشمنان اوست ، به خدا قسم كه خودت ميدانى ، پدر من هرگز در كارى شك نكرد و يك چشم بر هم زدن دربارهء خدا ترديد نفرمود ، به خدا سوگند اى پسر عاص اگر از تبهكاريت بازنايستى چنان داغ سياهى بچهره‌ات بكوبم كه تا زنده‌اى شرمنده باشى ، بترس از اينكه با من در افتى چون خودت ميدانى كه من مردى كم خرد و سست‌انديش نيستم و چنان ناتوان نيستم تا كسى بخواهد دندان در من فرو برد ، من در خاندان قريش بمانند گوهر درخشانى در ميانهء گردن بندم ، همه مرا و پدرم و نسب پاكم را مىشناسند و اين توئى كه چندين نفر ادعاى پدريت را كردند و بالاخره فرومايه‌ترين نفرين‌شده‌ها ، ترا به خود منسوب داشت پس با چنين پليدى با من بمبارزه برمىخيزى ، بر حذر