جعفر است كه در بهشت پرواز مىكند و عمهاش ام هانى دختر أبي طالب است و دائيش قاسم پسر پيغمبر و خالهاش زينب دختر رسول خداست و جدش پيامبر خدا و جدهاش خديجه دختر خويلد است .
( 1 ) معاويه خاموش ماند و سخنى نگفت و چون امام بيرون آمد ، عمرو عاص با ناراحتى روى به مالك كرد و گفت :
« دوستى بنى هاشم موجب شد كه بناحق سخن به زبان آورى ؟ »
مالك در جواب پسر عاص گفت :
« من به حق سخن گفتم و هر كس كه براى خشنودى مخلوق خدا معصيت خدا را كند در دنيا به آرزوهايش نمىرسد و در آخرت بشقاوت مىافتد ، بنى هاشم درختهائى بارور و خرمند و از دروغ و ناپاكى بركنارند » و بعد بمعاويه رو كرد و گفت آيا چنين نيست ؟
معاويه هم چارهاى جز تصديق نداشت « 1 » .
معاويه از امام مىترسيد و از شورش و قيام او هراسى سخت بدل داشت ، زيرا نبرد سهمگين صفين هميشه در برابر چشمانش شكل ميگرفت و بوحشت مىافتاد و ميترسيد كه مبادا چنين معركهاى دوباره در برابرش پديد آيد و به همين جهت مراعات حال امام را ميكرد و به احترامش ميكوشيد .
( 2 ) چنان كه مورخين آوردهاند ، روزى عمرو پسر عثمان خليفهء مقتول و اسامة پسر زيد غلام پيامبر دربارهء زمينى به نزد معاويه شكايت بردند .
پسر عثمان به اسامه گفت مثل اينكه مرا نمىشناسى ؟ اسامه هم جواب او را داد و بين آنها مشاجرهاى درگرفت ، اسامه او را به يارى بنى هاشم تهديد كرد و برخاست و در كنار امام حسن ( ع )
هامش
( 1 ) - المحاسن و المساوى 1 / 62