تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 397

مساهمون:

ص٣٩٧
و نگهبانان و بزرگمردانند ؟ ( 1 ) به خدا قسم كه تو آنها را و هر كسى كه از اين خاندانند ديده‌اى كه هرگز سختىها و خطرها بهراسشان نينداخته و از ميدان دليران نگريخته‌اند و آنان همچون شيران خشمگين و حمله‌ورند و اين تو بودى كه از ميدانشان گريختى و ترا به اسارت گرفتند و به همراه خويشانت بخوارى و ننگ افتادى ، گمان ميبرى كه ميتوانى خون مرا بريزى ؟ اگر خيلى دلاورى چرا نتوانستى خون آن كس را كه بر عثمان حمله برد بريزى ؟ كه عثمان را همچون شترى ذبح كرد و تو آن وقت همچون گوسفندان نفير ميكشيدى و مثل زنان فرومايه آه و ناله سر ميدادى ، چرا از او دفاع نكردى و تيرى بجانب قاتلش پرتاب نكردى ، بلكه بندهايت ميلرزيد و چشمانت را از شدت وحشت فرو مىبستى و از ترس جانت از من پناه مىخواستى چون بنده‌اى كه بدامان آقايش درآويزد و من ترا از مرگ رهانيدم و اكنون معاويه را بقتل من برمىانگيزى و اگر آن روز معاويه با تو بود او هم با عثمان كشته مىشد ، حالا هم تو و معاويه كمتر و ناتوان‌تر از آنيد كه بتوانيد به من گستاخى كنيد و اكنون گمان ميبرى كه من بر بردبارى معاويه زنده مانده‌ام ، به خدا قسم كه معاويه خودش را بهتر از هر كس مىشناسد و از اينكه حكومت را به او واگذارده‌ايم سپاسگزارتر است و اكنون وجود تو همچون خارى در چشمش خليده كه نميتواند ديده بر هم نهد و اگر بخواهم ميتوانم سپاهى بر اهل شام برانگيزم كه جهان بر او تنگ شود و از حملهء سواران بستوه آيد و در آن وقت فرار كردن و نيرنگ و پرگوئى ترا سودى نخواهد بخشيد و ما كسى نيستيم كه پدران بزرگوار و فرزندان نيكو - كارمان ناشناخته باشند ، حال اگر راست ميگوئى آزادى » . ( 2 ) پسر عاص با مسخره به مروان گفت : آيا او دروغ ميگويد و تو راست ميگوئى ؟ و آن وقت اين شعر را خواند :