ميخواهم ، اين مرد ( معاويه ) مرا بجدال تو برانگيخت ، حال مرا بر نادانيم ببخش چون شما از خاندانى هستيد كه گذشت و بردبارى بسرشت شما آميخته است » ( 1 ) امام بمعاويه روكرد و فرمود :
« مىبينى كه از پاسخگوئى هيچكس بازنمىمانم ، واى بر تو آيا ميدانى كه من از كدام درخت بارورى جوانه زدهام ، دست از اين كارها بردار و گرنه داغى بر چهرهات بزنم كه همهء رهروان شهرها و سرزمينها از آن سخن بگويند » .
ابن زبير گفت « معاويه شايستهء چنين پاداشى است » .
معاويه به پسر زبير رو كرد و گفت :
« چه خوب شد كه حسن ( ع ) دلم را كه از تو دردها داشت شفا بخشيد و تير را بكشتن گاهت انداخت و تو همچون كلاغى در چنگال باز گرفتار شدى كه هرطور ميخواست با تو بازى كرد و ديگر نميتوانى به هيچ كس تفاخر ورزى » « 1 »
( 2 ) 6 - از ديگر مناظرات ارزندهء امام و مشاجراتى كه موقعيت دشمنانش را در هم شكست داستانى است كه روزى امام به پيش معاويه آمد و دربان بسرعت حضور امام را بمعاويه اعلام كرد ، معاويه به اطرافيانش گفت :
« اگر بيايد بازهم وضع ما را تباه خواهد ساخت » .
مروان گفت « بگذار بيايد تا از او چيزى بپرسم كه هرگز نتواند به آن جواب بدهد » .
معاويه او را از اين كار بازداشت و گفت :
« چنين كارى را مكن ، زيرا سخن گفتن به اينها الهام مىشود » .
امام وارد شد و معاويه به احترامش برخاست و به او تهنيت گفت ولى مروان با مسخره به امام گفت :
هامش
( 1 ) - محاسن و مساوى بيهقى 1 / 58 و محاسن و اضداد جاحظ 92