« فدايت شوم ، اى پسر عمو كه هميشه بمانند دريائى موج ميزنى و بدشمن چنان حمله ميكنى كه دل من را از اين سركشان ياغى شفا مىبخشى » .
( 1 ) 5 - امام چند روزى از دمشق بيرون رفت و پس از بازگشت به نزد معاويه آمد و عبد اللّه زبير در حضور معاويه بود ، معاويه به استقبال امام برخاست و امام را به احترام نشانيد و گفت :
« اى ابا محمد ، گمان مىكنم كه از رنج سفر خسته شدهايد بهتر است به منزل برويد و استراحت كنيد » . بعد عبد اللّه زبير را تحريك كرد و گفت :
« بهتر است كه بر حسن تفاخرورزى ، چون پدرت از ياران نزديك پيغمبر و پسر عموى تو است و در اسلام امتيازات و بهرههاى بزرگى دارد » .
پسر زبير فريب معاويه را خورد و آماده شد تا بر امام بتازد و بر حضرتش فخر بفروشد و بمعاويه گفت « من ميدانم و او »
عبد اللّه به خانه رفت و شب را تا سپيده دم بيدار ماند و به انديشه فرو رفت كه چه گناهى براى امام بتراشد ؟ صبح كه شد با شتاب پيش معاويه رفت تا به امام حمله برد و بمقامش تجاوز كند و خشنودى معاويه را بدست آورد ، امام وارد شد و معاويه به احترامش برخاست و با تجليلش نشانيد و چون مجلس آرام گرفت پسر زبير بسخن آمد و گفت « اگر در جنگ سستى نميورزيدى و در مبارزه پيشى مىگرفتى ، خلافت بمعاويه نميرسيد و امروز ناچار نمىشدى كه بيابانها را درنوردى و از صحراها بگذرى تا بدرگاهش راه يا بى و از او كمك بخواهى .
( 2 ) اگر تسليم معاويه نمىشدى امروز آزاد بودى و تو پسر على ( ع ) هستى كه در مبارزه سختكوش و نيرومند بود و من نميدانم چرا چنين كردى ، آيا ارادهات سست بود يا سرشتى ناتوان
حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 389
مساهمون: فخر الدين حجازى
ص٣٨٩