اعتمادى نداشتم چون شما خاندانى فريبكاريد و چرا چنين نباشد كه پدرت با امير المؤمنين ( ع ) بيعت كرد و به زودى پيمانش را شكست و بجاهليت بازگشت و على ( ع ) را كه پارهء پيكر پيامبر بود فريب داد و مردم را گمراه كرد و چون در معركهء جنگ با يورش پيشتازان لشكر روبرو شد و دندان تيز جنگاوران پيكرش را در هم فشرد ، جانش را بى جهت از دست داد و بدون هيچ ياورى به خاك افتاد و تو به اسيرى گرفتار آمدى ، خسته و مجروح و كوفته ، پايمال سم ستوران و ناتوان از يورش سواران ، و چون مالك اشتر ترا بحضور امام آورد ، آب دهانت خشكيده بود و بر پاشنه مىچرخيدى همچون سگى كه از شيران هراسيده و فرارى باشد .
( 1 ) واى بر تو ، اين مائيم كه روشنىبخش جهانيم و امت مسلمان بما فخر مىكند و كليدهاى اراده و ايمان بدست ماست ، اكنون تو بما حمله مىكنى ؟ همين تو كه زنان را ميفريبى ميخواهى بر فرزندان پيامبران فخر بفروشى ؟ سخنان ما را كه مردم هميشه مىپذيرند تو و پدرت رد مىكنيد .
مردم گروهى به اشتياق و برخى بناخوشى دين جدم را پذيرفتند و بعد كه با امير المؤمنين ( ع ) بيعت كردند طلحه و زبير از بين آنها پيمان را شكستند و همسر پيغمبر را فريب دادند و بجنگ با پدرم برخاستند و كشته شدند و ترا باسارت بحضور على ( ع ) آوردند و او از گناهت درگذشت و خويشاونديت را رعايت كرد و ترا نكشت و بخشيد ، بنابراين ، تو آزادشدهء پدر منى و من آقاى تو و پدرت هستم ، اكنون سنگينى گناهت را احساس كن » .
( 2 ) پسر زبير ، بشدت شرمسار شد و از بىپروائيش پشيمان گشت و بحضور امام آمد و با التماس و نرمى درخواست بخشش و رضايت كرد و اعلام داشت كه معاويه او را فريب داده و در اين مورد گفت : « اى ابا محمد ، معذرت
حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 391
مساهمون: فخر الدين حجازى
ص٣٩١