داشتى ؟ گمان ميبرم يكى از اين دو عيب در تو وجود داشت ، به خدا قسم اگر نيروئى كه تو در اختيار داشتى در دسترس من ميبود ، ميفهميدى كه من پسر زبيرم و از دلاوران شكست نميخورم و نبايد شكست بخورم زيرا مادربزرگم صفيه دختر عبد المطلب است و پدرم زبير كه از ياران نزديك پيامبر و تواناترين مردمان و بزرگوارترينشان از حيث نژاد و حسب در جاهليت و فرمانبردارترين صحابى رسول در اسلام است » .
( 1 ) امام به ياوهگوييهاى پسر زبير و بهتانهاى ناروايش پاسخ داد و چنين فرمود :
« به خدا قسم اگر بنى اميه مرا در سخن گفتن ناتوان نمىشمردند ، براى پست شمردن تو زبان از گفتار بازميداشتم ولى اكنون برايت آشكار مىكنم كه من نابخرد و بىزبان نيستم .
آيا تو بر من عيب ميگيرى و بر من فخر ميفروشى ؟ جدت در جاهليت خانواده و معروفيتى نداشت تا اينكه با جدهام صفيه دختر عبد المطلب ازدواج كرد و در ميان عرب سرافراز شد و بشرف او افتخار ورزيد .
پس چگونه فخر ميكنى بر كسى كه دانهء درشت و گرانبهاى گردن بند است و پيشواى اشراف و گراميترين مردم روى زمين ؟
( 2 ) اين مائيم كه شرفى پرنفوذ و كرامتى چيره و پيروز داريم ، گمان ميبرى كه من تسليم معاويه شدم ، چگونه چنين كارى ممكن است ، واى بر تو ، من پسر دلاورترين مردان عربم و در دامان فاطمه ( ع ) چشم گشودهام كه پيشواى زنان جهان و بهترين كنيزان خداست ، واى بر تو من اين كار را از روى ترس و ناتوانى انجام ندادم ، علت آن بود كه طرفدارانى چون تو داشتم كه به بيهوده طرفدار من بودند و بدروغ ادعاى دوستى ميكردند و من به آنها
حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 390
مساهمون: فخر الدين حجازى
ص٣٩٠