او ترسيد و سوگندش داد كه خاموش بماند و عبد اللّه ناچار ساكت شد و به همراه امام از پيش معاويه بيرون آمد .
( 1 ) معاويه به اطرافيانش به تمسخر گفت :
« عمرو با او سخن گفت ولى نتوانست حجت او را باطل كند و مروان به زبان آمد و نتوانست بر او چيره شود » و بعد رو به زياد كرد و به مداخلهء او اعتراض نمود و گفت :
« تو چرا با او بحث كردى ؟ مگر نمىدانى كه در برابر او بمانند كلاغى در چنگال بازى ؟ »
عمرو عاص به معاويه گفت :
« تو چرا براى كمك ما به او حمله نكردى ؟ » .
( 2 ) معاويه گفت « آن وقت در نادانى شما شريك ميشدم ، آيا من ميتوانستم با مردى بتفاخر پردازم كه جدش رسول خدا ، پيشواى گذشتگان و آيندگانست و مادرش فاطمه ( ع ) پيشواى زنان جهانست ؟ »
و بعد به عمرو عاص رو كرد و گفت :
اگر اين سخنان را مردم شام بشنوند رسوائى بزرگى برپا مىشود .
عمرو عاص گفت :
« حسن به تو كارى نداشت ولى مروان و زياد را مثل سنگ آسيا در هم كوفت و بينى آنها را مثل بوزينگان سوراخ كرد » .
زياد در تأييد سخنان پسر عاص در مخالفت امام گفت :
« به خدا قسم ، هر چه دلش خواست كرد ، معاويه هم هميشه ميخواهد ما را بهم بيندازد ، به خدا قسم در هر مجلسى كه حسن و ابن عباس بودند ، معاويه طرف آنها را گرفت » .
( 3 ) ابن عباس كه به خلوت رسيد بين چشمهاى امام را بوسيد و از پاسخهاى محكم امام در جواب آن فرومايگان شگفتيها كرد و گفت :
حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 388
مساهمون: فخر الدين حجازى
ص٣٨٨