تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 387

مساهمون:

ص٣٨٧
خون ميچكد و دندانهايش را بهم ميفشارد و مفهوم اين شعر را بمعاينه مىديدى :
شيرى كه چون شيران فريادش را بشنوند * سراسيمه فرار كنند و پشكل بيندازند .
( 1 ) ولى امير المؤمنين ( ع ) ترا بخشيد و از خفقان مرگ رها شدى و نفس تنگت كه نمىگذاشت آب دهانت را فرو دهى بازشد و به حال آمدى اما بجاى آنكه از ما سپاسى بگزارى ببدگوئى ما پرداختى و جسارت ورزيدى در صورتى كه ميدانى ما هرگز ننگى بر دامانمان ننشسته و خوارى و خسران بسراغمان نيامده است . سپس امام ( ع ) روى به زياد كرد و گفت : « ترا اى زياد به قريش چه‌كار ؟ كسى براى تو نسب درستى و شاخهء برومندى و پيشينهء استوارى و رويشگاه كريمى نمىشناسد ، بلكه مادرت زنى روسپى بود كه مردهاى قريش و بدكاران عرب با او رابطه داشتند و وقتى كه به دنيا آمدى پدرت معلوم نبود تا اينكه اين مرد ( معاويه ) پس از مرگ پدرش ترا به برادرى گرفت ، در اين صورت به چه چيزى افتخار مىكنى ؟ ترا همان رسوائى مادرت بس است و در افتخار ما همين كافى است كه جد ما رسول خداست و پدرم على بن أبي طالب ( ع ) پيشواى مسلمانانست كه هرگز بجاهليت بازنگشت و عموهايم يكى حمزهء سيد الشهداء و ديگرى جعفر طيار است و من و برادرم هر دو پيشواى جوانان اهل بهشتيم » . ( 2 ) و پس از آنكه امام دهان دشمنانش را با سنگ برهان در هم شكست به ابن عباس گفت : « پسر عمويم ، اينها مرغهاى ناتوانى هستند كه ميتوان با مجادله پرهايشان را در هم شكست » . چون ابن عباس خواست سخن بگويد ، معاويه از قدرت بيان