« گمان نمىكنم چنين باشد ، اى امير المؤمنين ، مگر مروان بن حكم با منطق بىنظيرش در ميان ما نيست و مگر ما شايستهء افتخار و سرافرازى نيستيم ؟ فردا بدنبال آنها بفرست تا سخنان ما را بشنوند .
( 1 ) معاويه با وزيرش عمرو عاص مشورت كرد و گفت « تو چه ميگوئى ؟ »
عمرو گفت « فردا بدنبالشان بفرست » .
معاويه ، پسرش يزيد را بدنبال آنها فرستاد و وقتى كه آمدند گفت :
« من داشتم در تجليل و بلندپايگى شما سخن مىگفتم و شبزندهداريهاتان را ميستودم ، مخصوصاً تو اى ابا محمد كه فرزند پيامبر و سيد جوانان اهل بهشتى » .
امام و ابن عباس از معاويه تشكر كردند ولى پسر عاص بسخن آمد و گفت :
( 2 ) « اى حسن ، ما با هم مىگفتيم كه بنى اميه در نبرد پايدارتر و در معركه جنگ پرتوانتر و در پيمانها وفادارتر و در خوى و سرشت بزرگوارتر و در نژاد از بنى عبد المطلب والاترند » و بعد خاموش شد و مروان بسخن آمد و گفت « چرا چنين نباشد ، ما با شما مبارزه كرديم و پيروز شديم و در جنگ بر شما دست يافتيم ، اكنون اگر بخواهيم از شما ميگذريم و اگر بخواهيم شما را بچنگ ميگيريم » . مروان ساكت شد و زياد بسخن آمد و گفت :
« شايسته نيست كه امتيازات ما را انكار كنند و خير و برترى ما را ناديده انگارند ، ما حملهوران ميدان كارزاريم و چنين امتيازى را بر همهء مردم در گذشته و حال بدست آوردهايم » .
امام بر آنها بمانند شيرى حمله برد و قدرت پوشالىشان را در هم كوفت و افتخاراتشان را بفضيحت كشيد و فرمود « اگر كسى در
حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 385
مساهمون: فخر الدين حجازى
ص٣٨٥