( 1 ) و اينكه بافتخار حكومتت بر ما فخر ميفروشى به اين آيه از قرآن بايد توجه كنى كه خداوند فرمود « چون بخواهيم مردم سرزمينى را نابود كنيم ، تبهكاران را بر آنها ميگماريم و آنها فسق ميورزند و شايستهء عذاب ميشوند و آنگاه سرنگونشان ميسازيم » « 1 » در اينجا سخن امام با دشمنانش پايان پذيرفت و آنها را بزشتى كردار و پستى نسبشان آگاه كرد و پرده از چهرهء سياهشان برداشت و مفاخرشان را واژگونه نشان داد و همه را در اندوه و شرمسارى سختى فرو برد و چون خواست برخيزد و برود ، عمرو عاص بدامان امام چسبيد و بمعاويه گفت :
« اى امير المؤمنين ، تو شاهد بودى كه حسن بمادرم نسبت زنا داد از تو ميخواهم كه او را حد بزنى » .
معاويه با خشم فرياد زد :
« رهايش كن ، خدا جزاى خيرت ندهد » .
( 2 ) بعد به اطرافيانش با نگاه سرزنش بارى به علت مخالفت و نافرمانيشان رو كرد و گفت :
« من بشما گفتم كه توان جدل با او را نداريد و شما را از دشنام به او بازداشتم ولى سخنم را نپذيرفتيد و اكنون خانهام را در برابرم تاريك كرديد . از پيش من برخيزيد و برويد و خداوند شما را به علت بدانديشىتان خوار و رسوا كرد و چون رأى اندرزگوى مهربانى چون مرا نپذيرفتيد بيچاره شديد ، از خدا بايد كمك خواست « 2 »
( 3 ) 4 - معاويه روزى با اطرافيان رازدارش نشسته بود و آنها به يكديگر فخر ميفروختند و بهم مىتاختند ، معاويه خواست قدرى بچانههاى آنها بخندد و گفت اگر حسن بن على و عبد اللّه بن عباس اينجا بودند در اين نازشها و بالندگيها كوتاه مىآمديد . زياد بن سميه گفت :
هامش
( 1 ) - سورهء بنى اسرائيل آيهء 16
( 2 ) - ابن الحديد 2 / 101