بخطا رفتى و نوميد بازگشتى و خدايت حسرت زده و زيانكار بازگردانيد و دروغت را آشكار كرد . ( 1 ) در آن سفر از رفيقت عمارة بن وليد در مورد روابطى كه با كنيز نجاشى داشت از روى حسد به نزد نجاشى بدگوئى كردى و خداوند تو و رفيقت را رسوا كرد و تو از ديرباز در جاهليت و اسلام با بنى هاشم عداوت ميورزى ، تو خود ميدانى و اين گروه نيز آگهى دارند كه هفتاد بيت شعر در هجو رسول خدا گفتى و پيامبر فرمود :
« خدايا من شعر نميدانم و شاعرى شايستهء من نيست ، خدايا در برابر هر حرف از اين اشعارش هزار لعنت بر او بفرست » پس لعنتى كه بشمار نمىآيد بر تو فرستاده مىشود و آنچه دربارهء عثمان گفتى ، اين تو بودى كه آتش انقلاب را بر ضد او برافروختى و به فلسطين رفتى و چون خبر مرگش به تو رسيد گفتى من ابو عبد اللهم كه هر جراحتى را بيابم با انگشتم آن را مىشكافم و به خون مىآورم ، بعد خود را در اختيار معاويه قرار دادى و دينت را بدنيايش فروختى پس ما نه ترا دربارهء دشمنيت سرزنش ميكنيم و نه دربارهء دوستيت مؤاخذه مينمائيم .
به خدا قسم تو نه عثمان را در زنده بودنش يارى كردى و نه از مرگش خشمگين شدى .
( 2 ) واى بر تو ، اى پسر عاص ، اين تو نبودى كه بهنگام رفتن بنزد نجاشى ، بنى هاشم را به اين اشعار هجو كردى و گفتى :
دخترم مىگويد بكجا ميروى * و چرا مقصدت بر ما معلوم نيست
گفتم مرا واگذار كه من مردى هستم * كه ميخواهم دربارهء جعفر پيش نجاشى بروم
تا ناسزا بگويم در حضور او به گروهى * كه با خودخواهى در نزدش جمع شدهاند