( 1 )
موقعيت قيس فرمانده
وقتى كه قيس فرمانده آهنين سپاه امام ، خبر صلح را شنيد خونش منجمد شد و موجى از اندوه سراپايش را فرا گرفت و چنان ابرهاى حسرت بر او سايه افكند كه آرزوى مرگ كرد و با خود مىگفت چگونه پيشواى حق با امير باطل صلح كرد ؟ !
او همچنان سرگردان و ناتوان و حيرت زده بود و نمىتوانست قدم از قدم بردارد و بند بندش ميلرزيد و موج اندوه وجودش را فرا گرفته بود و ناگهان بغضش تركيد و بلند بلند گريست و اين شعر را با قلبى گداخته زمزمه كرد :
در سرزمين عال به من از مسكن خبر رسيد * كه امام بر حق به صلح گرائيده است
من هميشه با دشمنى كه مىشناختم در جنگ بودم * و اينك با اندوه و ترس ستاره مىشمارم
بعد رو به سپاهيانش كرد و درحالىكه اندوه و جزع بر جانش سايه افكنده بود با آهنگى آهسته و دردناك گفت :
« يكى از دو راه را انتخاب كنيد ، يا بدون امام بجنگيد و يا بيعت گمراهى را بپذيريد . )
سپاهيانش كه در زير سايهء سنگين اندوه و خوارى نفس ميكشيدند گفتند :
« بدون امام مىجنگيم » .
و با خشمى فراوان بسپاهيان شام حمله بردند و آنها را به سختى عقب راندند ، معاويه از اين ماجرا سراسيمه شد و قيس را به تطميع و تهديد كشانيد ولى قيس در پاسخش گفت :
« نه به خدا قسم مرا نمىبينى مگر آنكه بينمان شمشير و نيزه باشد . »
معاويه كه اين سرسختى را ديد ، نامهاى سرزنشآميز بدين شرح برايش نوشت :