( 1 ) عبد الرحمن نامه را گرفت و به پيش معاويه برد و وقتى كه اشعارش را خواند ، معاويه گفت خدا بفرياد زياد برسد ، مگر نفهميد كه تو در شعرت گفتى ( زياد در خاندان حرب زيادى است ؟ ) معاويه هم از عبد الرحمن درگذشت و او را بموقعيت نخستين بازگردانيد « 1 » .
( 2 )
5 - ابو عريان
ابو عريان پيرمردى نابينا ولى زبانآور بود ، روزى زياد با همراهانش سواره از برابر او گذشتند ، ابو عريان گفت : اينهمه سر و صدا چيست ؟ گفتند موكب زياد بن ابو سفيان است .
ابو عريان گفت : به خدا قسم ، ابو سفيان ، غير از يزيد و معاويه و عتبه و عنبسه و حنظله و محمد ، از خود فرزندى باقى نگذاشت ، پس زياد از كجا آمده است ؟
بعضى از نزديكان زياد ، ماجرا را براى او گفتند و زياد دستور داد مقدارى پول به او بدهند تا زبانش را نگاه دارد . فرستادهء زياد به پيش او آمد و گفت اى ابا عريان ، پسر عمويت زياد امير عراق دويست درم براى تو فرستاده تا به مصرف زندگانيت برسانى .
ابو عريان از شدت شادمانى قلبش بپرواز آمد و گفت :
( او صلهء رحم كرد الحق كه پسر عموى من است ) روز ديگر كه موكب زياد از برابر او گذاشت زياد سلامش داد و ابو عريان بگريه افتاد ، زياد گفت چرا گريه ميكنى ابو عريان گفت صداى ابو سفيان را در صداى زياد مىشنوم .
بلى ، پول اين چنين در دلهاى تباه كه اعتقادى در آن راه نيافته اثر ميگذارد ، ابو عريان هم مردى بىايمان بود كه با اين جايزهء ناچيز تغيير عقيده داد ، معاويه كه اين خبر را شنيد اين اشعار
هامش
( 1 ) - شرح ابن ابى الحديد 4 / 71 ، الاستيعاب 1 / 552 - 554