- خدايت شايسته گرداند ، گناهى بر عتابگر نيست و از گناهكار بايد درگذشت ، ( 1 ) اكنون اشعارم را بشنو :
- بگو آنچه دارى
بسوى تو اى ابا مغيره توبه مىكنم از آنچه * در شام از لغزش زبانم جارى شد
خليفه چنان در اين باره خشمگين شد * كه مرا خواند تا ناسزايم بگويد
و من پوزش از او خواستم و گفتم * بجانب تو مىآيم ، پس شأن تو غير شأن من است
من حقيقت را پس از اشتباه رأى خود شناختم * و بعد از گمراهى كه از انحراف قلبم بود
زياد شاخهاى از ابو سفيان است * كه بخرمى در بهشت سر مىكشد
من ترا برادر و عمو و پسر عمويم مىبينم * ولى نميدانم تو مرا با چه عيبى مىبينى
همانا زيادة در دودمان ابو سفيان * از انگشت ميانى من عزيزتر است
آيا بمعاويه پسر حرب مىرسد * كه تو به آنچه كه ميخواستى رسيدى ؟
زياد گفت :
تو مرد احمقى هستى كه فقط شعر ميگوئى و با زبانت سخن مىسازى ، آب دهانت بخشم و رضا ميريزد ما شعرت را شنيديم و پوزشت را پذيرفتيم ، اكنون نيازت چيست ؟
- نامهاى به امير المؤمنين بنويس كه از من راضى شدهاى ؟
زياد به منشى خود دستور داد رضايت نامهاى برايش بنويسد ،