و رسوا ساختى » .
( 1 ) معاويه روى به مروان كرد و گفت :
« اين ديوانهء بىپدر و مادر را بيرون كن » مروان گفت « بله به خدا اين مرد ديوانه و ناتوان است » .
معاويه گفت : به خدا اگر بردبارى و گذشت من نمىبود به تو ثابت ميكردم كه ناتوان نيست مگر شعرى كه دربارهء من و زياد گفته است نشنيدهاى ، مروان گفت چه گفته است ؟ معاويه گفت چنين سروده است :
آيا بمعاويه پسر حرب نبايد بگويم
كه روزگار چگونه با اين كار به تنگى افتاد
آيا بخشم مىآئى اگر گفته شود كه پدرت پاك بود
و راضى ميشوى كه بگويند پدرت زناكار بود
گواهى مىدهم كه خويشاوندى تو با زياد
مانند خويشاوندى فيل با كره خر است
و گواهى مىدهم كه سميه زياد را بزايد
و سنگى را ، اين كار ، درست در نمىآيد
معاويه در وقت خواندن اين اشعار ، اندوهناك شد و گفت به خدا ، از او راضى نمىشوم مگر اينكه به پيش زياد برود و از او پوزش بخواهد و خشنودش كند .
عبد الرحمن كه معاويه از او خشمگين بود بكوفه رفت تا به پيش زياد برود و از او پوزش بخواهد و از زياد اجازه ورود خواست ولى زياد به او اجازه نداد ، عبد الرحمن گروهى از سرشناسان قريش را واسطه قرار داد و بالاخره بحضور زياد رسيد ، زياد از او روى گردانيد و بعد متوجه او شد و گفت :
- تو آن حرفها را زدهاى ؟
- چه گفتهام ؟
- همان حرفهائى كه نبايد بگوئى .
حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 225
مساهمون: فخر الدين حجازى
ص٢٢٥