تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 225

مساهمون:

ص٢٢٥
و رسوا ساختى » . ( 1 ) معاويه روى به مروان كرد و گفت : « اين ديوانهء بىپدر و مادر را بيرون كن » مروان گفت « بله به خدا اين مرد ديوانه و ناتوان است » . معاويه گفت : به خدا اگر بردبارى و گذشت من نمىبود به تو ثابت ميكردم كه ناتوان نيست مگر شعرى كه دربارهء من و زياد گفته است نشنيده‌اى ، مروان گفت چه گفته است ؟ معاويه گفت چنين سروده است : آيا بمعاويه پسر حرب نبايد بگويم كه روزگار چگونه با اين كار به تنگى افتاد آيا بخشم مىآئى اگر گفته شود كه پدرت پاك بود و راضى ميشوى كه بگويند پدرت زناكار بود گواهى مىدهم كه خويشاوندى تو با زياد مانند خويشاوندى فيل با كره خر است و گواهى مىدهم كه سميه زياد را بزايد و سنگى را ، اين كار ، درست در نمىآيد معاويه در وقت خواندن اين اشعار ، اندوهناك شد و گفت به خدا ، از او راضى نمىشوم مگر اينكه به پيش زياد برود و از او پوزش بخواهد و خشنودش كند . عبد الرحمن كه معاويه از او خشمگين بود بكوفه رفت تا به پيش زياد برود و از او پوزش بخواهد و از زياد اجازه ورود خواست ولى زياد به او اجازه نداد ، عبد الرحمن گروهى از سرشناسان قريش را واسطه قرار داد و بالاخره بحضور زياد رسيد ، زياد از او روى گردانيد و بعد متوجه او شد و گفت : - تو آن حرف‌ها را زده‌اى ؟ - چه گفته‌ام ؟ - همان حرفهائى كه نبايد بگوئى .