و فوراً از دمشق راهى فارس شد و به پيش زياد رفت ، زياد او را به احترام پذيرفت و بكنار خودش نشانيد مغيرهء نيرنگباز و دسيسهساز ، از هر در سخنى گفت و روشهاى فريبكارانهء مختلف را چنان به كار برد كه دلش را بدست آورد و بر افكار و مشاعر زياد غلبه يافت و بالاخره فرزند سميه بخواست مغيره پاسخ مثبت داد .
زياد كه در شبكهء نيرنگ مغيره افتاده بود ، مقر حكومت خود را در فارس ترك گفت و راهى دمشق شد و ببارگاه معاويه درآمد ، امير شام او را خوش آمد گفت و بپهلويش نشانيد و بخواهرش جويريه دختر ابى سفيان دستور داد تا زياد را بخانهء خود دعوت كند و تا زياد بحضور خواهر معاويه رسيد ، جويريه سر و موى و صورتش را در برابر زياد برهنه كرد و گفت تو برادر و محرم من هستى و ابو مريم به من چنين خبرى را داده است .
رسوائى استلحاق
( 1 ) معاويه زياد را بجامع دمشق برد تا برادرى او را بمردم اعلام كند در اين وقت ابو مريم سلولى شرابفروش براى دادن شهادت در برابر انبوه مردم شام برخاست و گواهى داد كه ابو سفيان با سميه مادر زياد زنا كرده است ، شهادتى كه ابو سفيان و معاويه را به ننگ زد و زياد را رسوا كرد ، متن شهادت اين بود :
« گواهى مىدهم كه ابو سفيان در زمان جاهليت شبى به ميخانهء من در طائف درآمد و گفت فاحشهاى براى همخوابگى ميخواهم من گفتم چنين زنى پيدا نمىشود مگر سميه كنيز حرث بن كلده ، ابو سفيان گفت اگر چه زنى بوىناك و كثيف است او را بياور ، زياد در اين وقت بشدت خشمگين شد و سخن ابو مريم را بريد و گفت :
« خاموش شو ، ابو مريم به تو گفتند شهادت بده و نگفتند كه ناسزا بگوى » .