اكنون ترا بمانند غريقى مىبينم كه بريشههاى سست گياهان چنگ زده و بپاى قورباغهها چسبيده است به اميدى كه زنده بماند ، ناسپاس و مستوجب عذاب كسى است كه با خدا و پيامبرش بجنگ پردازد ، اگر بردباريم جلوم را نمىگرفت و نمىترسيدم كه مردم مرا نادان بنامند آن قدر از ننگها و تبهكاريهايت برمىشمردم كه به هيچ آبى شسته نشود ، و اما اينكه مرا فرزند سميه ناميدى اگر من فرزند سميه هستم تو پسر ابن جماعه هستى « 1 » .
( 1 ) گمان مىكنى كه به آسانى بر من دست مىيابى و با كوششى اندك گرفتارم مىكنى ؟ آيا گنجشكى كوچك ميتواند باز شكارى را بترساند و يا گوسفند ميتواند گرگى را بخورد ، بهر راهى كه اراده دارى برو و هر كارى كه ميخواهى بكن ، ولى بدان به جائى كه نمىخواهى فرود مىآيم و بطريقى كه ترا خوشايند نيست مىكوشم و به زودى ميدانى كه كدامين ما ، در برابر حريفش به زانو در مىآيد و كداميك بر دشمنش مىتازد ؟ و السلام »
معاويه كه اين نامه را خواند هراسى شديد بدلش افتاد و وحشتى بزرگ سراپايش را فرا گرفت و بلافاصله مغيرة بن شعبه ديپلمات بزرگ عرب را فرا خواند و به او گفت :
« اى مغيره مىخواهم در كار بزرگى با تو مشورت كنم ، مرا در كار راهنمائى كن و با انديشهء كوشايت بمشورت من پاسخ گوى ، براى من باش تا من هم براى تو باشم ، تو رازدار من هستى و محرم خاندان منى »
مغيره گفت :
« جريان چيست ؟ به خدا قسم من بمانند آبى كه در جويبار برود
هامش
( 1 ) - زياد اشاره به روايت تاريخ كرد كه بگفتهء مورخين ، هند قبل از ازدواج با ابو سفيان ، بمعاويه آبستن بوده و به همين جهت هند را شوهر دادهاند كه رازش فاش نشود ، متهمين به همخوابگى با هند جماعتى از اعراب بودهاند .