تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 216

مساهمون:

ص٢١٦
نيست كه هر خردمندى در مشورتش نصيحت گويد ، تو ديروز بنده‌اى بودى و امروز فرمانرواى سرزمينى هستى كه هر كس اى فرزند سميه به اين مقام نميرسد . ( 1 ) اكنون كه نامهء من به تو ميرسد ، از مردم براى من بيعت بگير و آنها را بفرمان من درآور و در اجراى اين فرمان شتاب كن در اين صورت خونت محفوظ و جانت در امان است و گرنه به آسانى بر تو دست مىيابم و با كوششى اندك بحسابت ميرسم و سوگند براستى ياد ميكنم كه ترا پا برهنه بر روى خارها از فارس تا شام ميكشانم و در بازار شام همچون بنده‌اى ميفروشم و به همانجايت ميفرستم كه پيشتر در آنجا بودى و بعد بيرون آمدى و السلام . » معاويه در اين نامه ، زياد را بنده ميخواند و به بردگى او اعتراف مىكند و ميگويد چون بر تو دست يابم در بازار شام ترا ميفروشم تا بجاى نخستينت بازگردى . چون اين نامه به زياد رسيد از شدت خشم بينى او باد كرد و فرمان داد تا مردم جمع شوند و پس از ستايش خداوند چنين گفت :

خطبهء زياد

( 2 ) « پسر هند جگرخواره و كشندهء شير خدا حمزه كه خلافها پديد آورده و در بين مردم نفاق افكنده است همان سرپرست دار و دسته‌ها كه پولش را در راه خاموش كردن نور خدا خرج مىكند نامه‌اى براى من نوشته و رعد و برقى به راه انداخته از ابرهائى بىباران و پراكنده كه با نسيمى اندك از هم مىپاشد و دليل ناتوانى او اين است كه پيش از توانائى بتهديد ميپردازد ، آيا از چنين كسى كه بىجهت ميترساند بايد ترسيد ؟ هرگز ، معاويه براهى ديگر ميرود و براى كسى سر و صدا راه مىاندازد كه در ميان طوفانها و صاعقه‌ها پرورش يافته است