من چرا از معاويه بترسم درحالىكه بين من و او فرزند دختر پيامبر و پسر عمويش به همراه صد هزار سپاهى از مهاجرين و انصار قرار دارند .
به خدا قسم اگر امام به من فرمان دهد بلائى بسر معاويه بياورم كه در روز روشن ستارههاى آسمان را ببيند و بوى تند خشونت را همچون بوى شديد خردل در دماغش احساس كند ، امروز ديگر سخنى با شما ندارم ، فردا همه جمع شويد تا ان شاء اللّه با هم مشورت كنيم . »
( 1 ) زياد كه چنين رعد و برقى به راه انداخت و بتهديد و توبيخ معاويه پرداخت بدان جهت بود كه از گرفتارى و خوارى و پراكندگى سپاه امام خبر نداشت و گمان ميكرد كه سپاه عراق به همان نيرو و نشاط پيشين خود باقى است و از صد هزار نفر جنگجويان مهاجر و انصار موج مىزند و نميدانست كه اين سپاه چگونه دچار بدبختى و از هم پاشيدگى شده و نشاط و نيرويش را از دست داده است و بزرگان و سرشناسان مهاجر و انصار در جنگ صفين و واقعهء نهروان كشته و نابود شدهاند و در سپاه فعلى عراق از آن سرداران نامور جز گروهى انگشت شمار باقى نماندهاند و در چنين موقعيتى اگر امام از زياد درخواست كمك ميكرد هرگز فرمانش را نمىپذيرفت و به نيرنگ مىپرداخت چنان كه به مجرد آگهى يافتن از ناتوانى سپاه عراق بلافاصله به معاويه پيوست و نسبت به امام خيانت كرد ، مىبايست همچنين كارى كند ، زيرا زياد هم از همان سست پيمانهاى متزلزلى بود كه پليدى سرشتش انجام هر گونه خيانتى را ايجاب ميكرد و بهر حال پرده از چهرهء سياهش برداشته مىشد چنان كه ديديم پس از ماجراى ننگين استلحاق ، به صورت خطرناكترين دشمنان امير المؤمنين و شيعيان و فرزندان او درآمد .
چيزى نگذشت كه زياد بن أبيه بنامهء معاويه چنين پاسخ داد :
نامهء زياد بمعاويه
( 2 ) « اما بعد ، اى معاويه نامهات به من رسيد بگفتارت آگهى يافتم ،