تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة الإمام الحسن بن على ( ع ) ( زندگانى حسن بن على ع ) ( فارسي ) — صفحة 136

مساهمون:

ص١٣٦
بهتر است از پراكندگى و تفرقه‌اى كه دوست ميداريد ، آنچه من دربارهء شما ميدانم و ميخواهم از خواست خود شما بهتر است ، پس نافرمانى من را نكنيد و رأى مرا ناچيز نشماريد ، خداوند ، من و شما را ببخشايد و ما را به آنچه خواست و خشنودى اوست هدايت فرمايد » ( 1 ) مردم به يكديگر نگاه كردند و بهم گفتند منظورش از اين گفتار چيست ؟ بعضى گفتند به خدا قسم ميخواهد با معاويه صلح كند و حكومت را به او بسپارد . تا اين سخن بين آنها رد و بدل شد فرياد زدند اين مرد ، كافر شده است و به خيمه‌اش هجوم آوردند و آن را غارت كردند حتى سجاده‌اش را از زير پايش كشيدند و مرد تبهكارى بنام عبد الرحمن بن عبد اللّه بن جعال ازدى به امام حمله برد و عبايش را از دوشش برداشت ، امام بدون ردا باقى ماند و شمشيرش همچنان بر ميانش بود و گفت تا اسبش را آوردند و گروهى از خاصان و شيعيانش او را در ميان گرفتند و به نگهبانيش پرداختند و امام گروه ديگرى از قبيلهء ربيعه و همدان را هم فرا خواند تا دورش را گرفتند و ديگر مردمان را ، كنار زدند و امام با همراهانش به راه افتاد ولى جمعى از غير شيعيانش در صف نگهبانان جا گرفتند و چون امام به مظلم ساباط رسيد مردى از بنى اسد بنام جراح بن سنان دشنه‌اى بيرون كشيد و افسار قاطر امام را گرفت و فرياد زد : « اللّه اكبر ، اى حسن تو هم مانند پدرت به خدا شرك آوردى ! ! » و با دشنه‌اش ران امام را دريد امام گردن او را كشيد و هر دو بر زمين افتادند و مردى از شيعيان امام بنام عبد اللّه بن حنظل طائى خود را به روى جراح انداخت و دشنه را از دستش گرفت و بر او نواخت و مردى ديگر بنام ظبيان بن عماره خود را به روى او