و از سقلاب بسيار مردمان آنجا شوند ، و مر روسيان را بندگى كنند ، تا از بندگى ايمن باشند . و شلوارها ( ست ) ايشان را از صدرش ، چون بپوشند به زانو كشند و آنجا ببندند . و از جامههاى دواج دارند [ 1 ] و كلاه نهند ، اما همه بىوفا باشند ، چنان كه اگر يكتن لجاجت رود ، دو يا سه تن بسلاح با وى بروند ، تا او را نگاه دارند . و اگر يك ديگر را تنها يابند بكشند .
و چون مردى بزرگ را بكشند ، از بهر او را گورى بكنند اندر زمين فراخ و بزرگ ، چون خانهء فراخ و همه جامهء تن او ( و ) دست دستبرنجن [ 2 ] و كوزاب وى [ 3 ] و شراب و طعام و مال صامت با او بنهند ، و زن او را زنده با وى اندر گور بنشانند ، و سر گور بندند ، تا زن خود بميرد .
سرير
اما ولايت سرير ، از خزر تا آنجا دوازده فرسنگ است . اول اندر صحرا رود . پس كوهى بلند پيش آيد و رودى ، و سه روز برود ، تا بقلعت ملك برسد ، و اين قلعت بر سر كوهى است چهار فرسنگ و ديوار او از سنگ . و مران ملك را دو تخت [ 4 ] باشد : يكى زرين ، دو ديگر سيمين . بر تخت زرين او نشيند و بر سيمين [ 380 ] نديمان او . بيشتر از اهل آن قلعه ترسااند ، و باقى اهل مملكت او كافرند . و اين مملكت را بيست هزار قبيله و مذهبست ، و ايشان را دهها و ضياع است . و ايشان شيرپرستند . و چون يكى از ايشان بميرد او را بر جنازه نهند و بميدانى بيرون برند ، و سه روز آنجا بگذارند و همبران جنازه نهاده ، پس روز سه ديگر بيايند سلاحها پوشيده از جوشن و زره ، و سلاحهاى ديگر برداشته ، بر
هامش
[ ( 1 - ) ] دواج : بفتحهء اول لحاف ( برهان ) .
[ ( 2 - ) ] دستبرنجن : زيور بند دست است كه گره گويند .
[ ( 3 - ) ] هر دو : كوزابوى . و مراد كوزه آب اوست .
[ ( 4 - ) ] ب : دو تخت يكى .