مشحون گشت و حضرت شهزاده به نفس شريف خود « كالليث الصائل و التمساح المايل « 1 » » بربارهئى « 2 » كه شمهئى از صفتش اين است :
شعر
رسندهتر ز قضا و دوندهتر ز خيال * جهندهتر ز قضا و دوندهتر ز مثل
به گام اوبه گه پويه صعب گشته ذبول * به پاى اوبه گه سير سهل گشته جبل
« كالبرق الخاطف و الريح العاصف » « 3 » در صف معركه رسيد . اميرزاده قيدو متحير و سرگشته و گمراه و دل شكسته چون معلوم كرد كه حضرت شاهزاده رسيد ، طريق ادب و تواضع رعايت نموده پياده شد و دست به بند داد و گردن به بندگى نهاد .
امير فرمان شيخ او را بسته پيش حضرت شاهزاده آورد
مصراع
به قيد شاه شد قيدو مقيد
باقى مخالفان كه با او موافقت نموده بودند ، در يك ساعت چون مرغ كه التقاط ( 1 ) « 4 » حيات كند ، به منقار نقار برچيدند ، جوقى را در قيد اسار « 5 » و ذل رقيت « 6 » گرفتار كردند و بعضى بر مثال اختران از انسلال خنجر خورشيد راه فرار پيش گرفتند و مانند هبا ناچيز گشتند . ( 2 )
[ بيت ]
چو صبح خنجر خورشيد بركشيد ز قراب * نجوم را نبود بىشك از گريز گزير
هامش
( 1 ) . ت : التفات .
( 2 ) . ت : كشد ، م : گشت .
( 1 ) مانند شير حملهكننده و نهنگ پيروز .
( 2 ) باره : اسب ( معين ) .
( 3 ) - ص 653 .
( 4 ) التقاط : دانه برچيدن مرغ و جز آن ، چيدن مرغ دانه را ناگاه .
( 5 ) اسار : اسير كردن ، اسر ، بردگى ، اسارت ، اسيرى ( دهخدا ) .
( 6 ) رقيت : بندگى ، غلامى و عبوديت ( نفيسى ) .