يك شانقار ديگر طلب كرد و به سلطان احمد داد و شادى خواجه را هيچ نداد و سوار شد . ناگاه ( 1 ) خرگوشى پيدا شد . شانقارى بر دست داشت ( 2 ) بر خرگوش انداخت و دو سگ در ( 3 ) عقب خرگوش بدويدند و شانقار خواست كه خرگوش را بگيرد .
سگان رسيدند . شانقار از سگان رم كرد و خرگوش ( 4 ) از ميان بيرون رفت تا بدانجا كه چشم كار مىكرد . بارى خرگوش ( 5 ) به سلامت بيرون رفت .
چون به نزديك شهر رسيدند ، خلايق بسيار از ختاى و غيره بيرون آمده بودند و فوجفوج از ختائيان به زبان ختايى دعاى پادشاه مىگفتند . بدين دارات و شوكت به شهر [ درون ] آمد و ايلچيان به وثاقهاى خود رفتند . ( 6 )
يوم الاثنين رابع ربيع الاخر سجين آمد و ايلچيان را سوار كرده برد و گفت :
امروز پادشاه سنكشى « 1 » مىدهد . ايلچيان پيش رفتند و چون سلطان شاه و بخشى ملك را پيشتر سنكشى داده بود ، ايشان را طلب نكردند . ( 7 ) چون پادشاه بنشست شيرهاى سنكشى پيش پادشاه جمع كردند . بعد از آن پادشاه فرمود تا شيرها را بر - گرفتند و به يك طرف بردند و امرا را نيز پيش شيرها فرستاد چنان كه پادشاه از بالاى تخت مىديد . اول سلطان احمد را طلب كردند و شيره سنكشى تسليم او كردند و بعد از او غياث الدين را و بعد از او امير شادى خواجه را شيره پيش نهادند و ديگر كوكجه و ديگر ارغداق و بعد از آن اردوان و ديگر تاج الدين بدخشى را و تفصيل هر شيره آنچه شيره شادى خواجه بود : ده بالش نقره و سى اطلس و هفتاد پارچه ديگر قلقى ( 8 ) و ترقو ( 9 ) « 2 » ولو و شاو كپكى و پنج هزار چاو و خاتون او را چاو و بالش نقره نبود ، اما ثلث قماش بود و سلطان احمد و كوكجه و ارغداق را هر سه هريك هشت بالش نقره و شانزده اطلس [ و باقى قماش از قلقى و ] ترقوولو و شاو كپكى مجموع هر يكى نود و چهار ( 10 ) وصله بود ، مع خواتين و هريك را دو هزار چاو و
هامش
( 1 ) . ش و ت : تا .
( 2 ) . م : راست .
( 3 ) . ت و ش : بر .
( 4 ) . ش : از « بدويدند شانقار . . . » تا اينجا ندارد .
( 5 ) . ش و ت : ندارد .
( 6 ) . ش و ت : شدند .
( 7 ) . ش و ت : نطلبيدند .
( 8 ) . م و ل : ( همهجا ) قلغى .
( 9 ) . م و ل : ( همهجا ) طرقو .
( 10 ) . ش و ت : شاولو مجموع نود و چهار .
( 1 ) سنكشى : « و سنكشى به زبان ختايى انعام باشد » ( ص 855 ) .
( 2 ) ترقو ، يا طرقو : نوار ابريشم صورتى يا سرخ رنگ باشد ( حاشيه 101 راه ابريشم ص 76 ) ( و نيز - ص 826 همين كتاب ) .