تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زبدة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 857

مساهمون:

ص٨٥٧
در غرهء ربيع الاخر همچنان ( 1 ) [ سجينان ] خبر كردند كه پادشاه از شكار مىآيد ، پيشواز مىبايد رفت ، [ رفتند و ] تا نماز پيشين در بيرون بودند . آخر معلوم شد كه روز ديگر خواهد آمد . به وثاق بازگشتند . چون به يام رسيدند ، شانغار كبود سلطان احمد مرده بود . باز همان زمان ( 2 ) سجينان آمدند و گفتند : سوار شويد و امشب در بيرون باشيد تا سحرگاه پادشاه را توانيد ديد . و باران مىباريد . چون سوار شدند ، بر در يام مولانا قاضى و جمعى با او ايستاده بودند و به غايت ملول . از جهت ملالت استفسار كردند . مخفى گفت : اسبى ( 3 ) كه بندگى حضرت سلطنت شعارى - خلد الله تعالى ملكه و سلطانه - از براى پادشاه فرستاده بود ، در شكار بر آن اسب سوار شده و آن اسب پادشاه را انداخته و پاى او متالم شده و از اين جهت غضب كرده و پادشاه حكم كرده كه ( 4 ) ايلچيان را گرفته بند كرده به شهرهاى شرقى ختاى فرستند . اصحاب از اين خبر به غايت ملول شدند و در آن ملالت وقت سنت بود كه سوار شدند تا نيم چاشت مقدار بيست مره « 1 » رفتند . اما از غلبه لشكريان كه به شهر مىرفتند ، گذر نبود . القصه ، به اردوى پادشاه كه شب فرود آمده بود ، رسيدند . مقدار پانصد قدم در پانصد قدم ديوارى كه ده گز بلندى آن بود و چهار قدم عرض هم در آن شب كه فرود آمده بودند ، برآورده و ديوار قالبى درختاى زود مىسازند و دو دروازه گذاشته و از پس ديوار كه خاك برداشتند خندقى شده و بر دروازه‌ها مردان كارى با سلاح بازداشته و بر گرد خندق مردان با سلاح تا روز بود و در اندرون آن از اطلس زرد و چتر مربع به چهار ستون كه بلندى هريك ( 5 ) مقدار بيست و پنج گز بود ، بر پاى كرده و در گرد آن ديگر خيمه‌ها و سايه‌بانها همه زرد اطلس زرنشان كرده ، چون از سواد شهر به صحرا درآمدند ، پيدا بود . القصه چون مقدار پانصد قدم بدين موضع ماند ، مولانا قاضى اصحاب را فرمود تا پياده شوند و همان‌جا باشند تا پادشاه برسد و خود پيش رفت . چون پيش پادشاه رسيد ، ليداجى و جان داجى كه به زبان ختايى يكى را سراى ليدا و يكى را
هامش
( 1 ) . ش و ت : ندارد . ( 2 ) . ش و ت : ندارد . ( 3 ) . ت و ش : كه اسبى . ( 4 ) . ش و ت : كرده و حكم شده كه . ( 5 ) . ت و ش : آن . ( 1 ) مره : هر مره به اندازه 16 / 1 فرسنگ ( 16 / 3 ميل ) است ( حاشيه 143 راه ابريشم ص 75 ) كه براساس نوشته خواجه غياث الدين است ( - همين كتاب زبده ص 829 )