تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زبدة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 858

مساهمون:

ص٨٥٨
جكفو ( 1 ) مىگفتند ، ايستاده بود و پادشاه در بحث گرفتن ايلچيان بود . بعد از آن ليداجى و جان داجى و مولانا يوسف ( 2 ) قاضى سر بر زمين نهادند و درخواست كردند كه اگر حضرت پادشاه از اينها رنجيده ، اينها را گناه نيست . اگر سلاطين ايشان اسب خوب يا بد فرستاده‌اند ، ايشان را چه اختيار و بر پادشاه خود حكم نمىتوانند كرد كه بيلاك خوب يا بد بفرستند و ديگر اگر مجموع اينها را پاره‌پاره كنند ، سلاطين ايشان را هيچ تفاوت نمىكند و اينجا نام پادشاه به بدنامى منتشر شود و در همه عالم كه بعد از چندين سال عاقبت ( 3 ) پادشاه ختاى با ايلچيان بىرسمى كرد و ايشان را حبس و سياست فرمود . پادشاه را [ از ايشان ] اين سخن پسنديده ( 4 ) آمد و مستحسن داشت [ و ببخشيد ] . بعد از آن مولانا قاضى آمد شاد و مژده رسانيد كه حق تعالى به فضل و كرم خود بر اين جمع مسلمانان غريب رحم كرد و بر دل ( 5 ) پادشاه پرتو مرحمتى انداخت . بعد از آن شيرها آوردند كه پادشاه فرستاده . اما آن روز مجموع گوشت خوك با گوشت گوسپند آميخته بود . مسلمانان از آن نخوردند و پادشاه سوار شد . چون از در اردو بيرون آمد ، بر اسبى سياه بلند كه چهار دست و پاى او سفيد بود [ سوار بود ] و آن اسب را حضرت امير و اميرزاده اعظم - مغيث الحق و الدين - ( 6 ) الغ بيگ گوركان - خلد اللّه ملكه - فرستاده بود ، عتابى ( 7 ) « 1 » زرد زربفت بر آن اسب انداخته بودند و پادشاه قباى سرخ زربفت پوشيده و از اطلس سياه غلافى دوخته و ريش را در غلاف كرده و هفت عدد محفه خرد ( 8 ) سرپوشيده از عقب بندگى ( 9 ) پادشاه بر گردن گرفته مىآوردند كه در اندرون آن دخترانى بودند كه با پادشاه به شكار رفته بودند و يك عدد محفه بزرگ مربع كه هفتاد كس برداشته بودند ، از عقب ايشان و دواختاچى از چپ و راست جلاوى ( 10 ) پادشاه گرفته هر دو جامه‌هاى زربفت پادشاهى پوشيده كه آن اسب قدم را يك‌يك آهسته برمىگرفت و مقدار يك تقمار ( 11 ) « 2 » از دست راست و يكى از دست چپ از
هامش
( 1 ) . ت و ش : جيكفو . ( 2 ) . ش و ت : ندارد . ( 3 ) . ش : غايب . ( 4 ) . م و ل : پسند . ( 5 ) . ش : كل ( ؟ ) . ( 6 ) . ت : مغيث الدين . ( 7 ) . ش : قبائى . ( 8 ) . ش : خورد . ( 9 ) . ت و ش : ندارد . ( 10 ) . م و ل : جلاوى . ( 11 ) . م و ل : تغمار . ( 1 ) عتابى : پارچه‌اى است موجدار كه از ابريشم مىبافند ( برهان ) . ( 2 ) تقمار / تغمار : به معنى تيرى آمده كه پيكان نداشته باشد و بجاى پيكان گرهى داشته باشد ( مقالات محمد شفيع ) .