تخطي إلى المحتوى الرئيسي

زبدة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 848

مساهمون:

ص٨٤٨
چون حكم شد كه يكى را به عذاب بكشند ، اول قدرى ( 1 ) آهك در سر ايشان ( 2 ) مىمالند تا مويشان پاك شود ، ( 3 ) بعد از آن گرد سرش به كارد ببريدند و پوست سرش بر مثال كله‌پوشى از سرش در ربود . بعد از آن پاره‌ئى آهك بر آن سر پوست كنده ريختند و بعد از آن بردارها ( 4 ) مىبندند از سه موضع ، اول از گردن ، ديگر از ميان ، ديگر از ساق پاى و دستها از پس پشت بسته و جلادان روى به روى مىايستند و اگر صد كس را حكم كشتن شود ، البته صد جلاد ايشان را بكشند [ و رسم نيست كه جلاد دو كس را بكشد ] ، ( 5 ) كاتب كه تاريخ به بياض مىبرد ، گويد جهت آن است كه جلاد به عدد آن كس كه مىكشند مىآيند تا تاخير حكم نشود و فى الحال به نفاذ انجامد . ( 6 ) و بعد از آن‌كه همچنين بسته است ، جلاد كاردى و قلابى در دست دارد ، به قلاب از روى سينه ايشان گوشت برمىگيرد و به كارد مىبرد ، مقدار يك روى ناخن تمام روى سينه او را پلنگ رنگ كردند ، ( 7 ) از چوبى درشت مثل سوهانى ساخته‌اند ، به دو دست محكم بر روى سينهء ايشان مىمالند ، چنان كه خوناب ( 8 ) روان مىشود . بعد از آن ديگى آب جوشان كرده‌اند ، با آفتابه آب جوشان شخصى ديگر بر آن جراحتها مىريزد و ديگرى جارويى در دست آن را مىشويد و آن كافران ( 9 ) نعره مىزنند و بعضى خاموش‌اند و تحمل مىكنند و چون اين عمل كردند و جراحتها را به آب گرم تازه‌تر ساخته دو كارد پيش شانه او فروبردند و سيخى آهن سرخ كرده كارد برمىكشند و به جاى آن سيخ آهن تافته فرومىبرند تا آن سوراخها داغ مىشود . بعد از آن سيخ ( 10 ) بركشيدند ( 11 ) و قمى « 1 » مسين كه گلاب بدان در شيشه ريزند ، نايژه « 2 » آن را به موضع سيخ نهادند و آب جوشان در وى مىريزند چنان كه ( 12 ) از آب جوشان گوشت سرخ ايشان سفيد مىشود . چون اين عملها كردند و هنوز نمرده است ، باز بنياد بريدن مىكنند . القصه تا آخر روز آن شخص را بدين نوع عذاب مىدهند و اگر مىخواهند
هامش
( 1 ) . ش : به عذاب قتل كنند قدرى . ( 2 ) . م و ل : سرشان . ( 3 ) . ش : بال شود ( ؟ ) . ( 4 ) . ش و ت : دار . ( 5 ) . ش : بكشتند . ( 6 ) . ش و ت : از « كاتب كه تاريخ به بياض . . . » تا اينجا ندارد . ( 7 ) . ش : كردار . ( 8 ) . ش : خون‌ناب . ( 9 ) . م و ل : كافركان . ( 10 ) . ش : ندارد . ( 11 ) . ت : برمىكشند . ( 12 ) . ش و ت : چندانكه . ( 1 ) قم : مأخوذ از قمح عربى ، آلتى است كه بر دهان آوند نهند و در آن روغن و جز آن ريزند ( دهخدا ) . ( 2 ) نايژه : نى خرد و كوچك ( نفيسى ) .