پاى او نهادند و شخصى ديگر آن نىها ( 1 ) را مجموع به دست گرفت و پسرى ده دوازده ساله آمد و بر بالاى آن نىها ( 2 ) رفت و درازى هر نيى هفت گز بوده باشد . بر سر اين نىها ( 3 ) انواع بازيها كرد و به آخر يكيك نى مىانداخت تا يك نى بماند . بر سر آن يك نى معلقها زد و بازيها كرد . بعد از اين حركات غريب بسيار ( 4 ) ، ناگاه از سر آن نى خطا شد ، چنان كه همه كس گفتند [ كه ] افتاد . آن شخص كه خفته بود و نى بر كف پاى او بود ، برجست و او را در هوا بگرفت . ديگر جماعتى گويندگان و اهل ساز بسيار ( 5 ) پهلوى يگديگر ، شخصى يا توغن نواخت و دوازده مقام اصل بنمود ( 6 ) بر خلاف اصول و آهنگ ختائيان و شخصى ديگر پيپه ( 7 ) « 1 » مثل آن و ديگرى موسيقار و باز هم از اينها [ كه ] يكى يك دست بر ياتوغن و يك دست بر موسيقار و صاحب موسيقار يك دست بر موسيقار يك دست بر پيپه و صاحب پيپه يكدست بر پيپه و يك دست [ انگشت ] بر ثقبههاى نى كه بر ( 8 ) دهان ديگرى است و صاحب نى دهان بر نى و چهارپاره در دست ، مجموع بر اصول كه هيچيك خارج نگردند . و اين مجلس تا آخر نماز پيشين برداشت ( 9 ) و پادشاه و بازيگران و گويندگان ( 10 ) را هم در مجلس انعام فرمود [ و فرمود ] تا چاو « 2 » آوردند نقد بديشان داد و پادشاه برخاست ( 11 ) و به حرم درآمد و ايلچيان را اجازت شد و در ميان آن صحن ( 12 ) بارگاه چند هزار جانور [ و ] پرنده مثل [ خاد و ] « 3 » فاخته و قمرى
هامش
( 1 ) و ( 2 ) و ( 3 ) . ش و ت : اينها .
( 4 ) . ت : ندارد .
( 5 ) . ش و ت : ندارد .
( 6 ) . ش : نموده ، ت : نمود .
( 7 ) . ش : بينه .
( 8 ) . ش : در .
( 9 ) . ت : بوده است .
( 10 ) . ش : ندارد .
( 11 ) . ت : برخواست .
( 12 ) . ت : صحن آن .
( 1 ) پيپه : با توجه به نوشته ( حاشيه شماره 103 راه ابريشم ص 69 ) اين ساز اصولا چينى و در آسياى ميانه بيبه يا بيسه يا بيشه خوانده مىشود شبيه ارغنونى است كه در دست ميگيرند .
( 2 ) چاو : ( چينى ) پول كاغذى ، اصل آن چينى است و از قرن نهم ميلادى در آن كشور به كار ميرفت و مغولان در قرن دوازدهم ميلادى آن را پس از فتح چين به كار بردند ( اصطلاحات ديوانى دوران مغول ) اسكناس چينى ، در مورد چاو مراجعه شود به دو مقاله از مرحوم عباس اقبال 1 - مجله بهار سال دوم شماره 8 - مقاله ( چاو - چاپ ) اسكناس ، 2 - مجله يادگار شماره 1 و 2 سال پنجم شهريور و مهر 1327 - مقاله ( نشر اسكناس ) .
- بخش تصاوير همين كتاب زبدة
( 3 ) خاد : غليواژ ( برهان ) زغن ( حاشيه برهان ) .