از دشت نبرد چون درياى اخضر در تموج آمد و بر فراز و نشيب معركه سيحون و جيحون پيدا شد و از آلاطاق سيل خون مانند دجله و فرات رسيد و نم ( 1 ) و بخار از ثرى و ثريا و ماهى و ماه بگذشت .
شعر
بخار خون چنان بر شد سوى بالا كه من گفتم * هماكنون اشهب گردون زرنگ خون شود اشقر « 1 »
چنان راندند جوى خون كه تا صد سال در بستان * چو شاخ سرخ بيد آيد به گونه برگ سوسنبر ( 2 )
عقاب اجل در فضاى معركه پرواز آغاز نهاد و شاهين بلا به مخلب قهر ارواج جنگيان ربودن گرفت . پسران امير يوسف و امراى تركمان كه به مردان كار و آلت و عدت بسيار اعتداد و استظهار ( 3 ) داشتند و مرغ غرور و سوداى فاسد در بادخانهء دماغ ايشان آشيانه ساخته در موقف شجاعت آثار مردانگى اظهار مىكردند و از راه تصلف جرأت و جسارت مىنمود ( 4 ) [ ند ] و پيش سنان خونخوار سپر جلادت مى - داشت و با كمال مخافت ( 5 ) شمشير بسالت مىكشيد [ ند ] .
شعر
بدخواه تو ز هيبت تو هست بر زمين * محبوس گونه گشته چو مشك ( 6 ) و چو زعفران
چون كثرت اعداد و وفور امداد لشكر منصور معاينه ديدند و مشاهده كرد وجه تدبير و صوب ( 7 ) صواب بر ايشان مختفى و پوشيده شد و تركتاز غم و انديشه بر ضميرشان والى و مستولى گشت ، رخسار اميد تيره و چشم امل خيره ماند . تشويش و تفرقه به شمل ملتيم ( 8 ) « 2 » و عقد منتظم ايشان راه يافت .
هامش
( 1 ) . ت : از « در تموج آمد » تا اينجا ندارد .
( 2 ) . م و ت : سيسنبر .
( 3 ) . ت : استظهار و اعتداد .
( 4 ) . ت : مىنمودند .
( 5 ) . ت : مخالفت .
( 6 ) . ل : سنگ .
( 7 ) . ت : « صوب » ندارد .
( 8 ) . ل : ملتثم .
( 1 ) اشقر : اسب سرخ ، از رنگهاى اسب ، رنگ اشقر در اسب سرخى صافى است چنانكه يال و دم آن هم سرخ باشد اسبى كه رنگ سرخ آن به زردى و سياهى باشد ( دهخدا ) .
( 2 ) ملتيم : التيام پيداكننده .