عكس سنان خونافشان روى هوا پر شهاب درفشان گشته و از آن طرف لشكر دشمن در برابر آمدند . هر دو لشكر چون دو كوه فولاد صف كشيدند و بهسان دو درياى زمان از باد صرصر ( 1 ) در تموج آمدند و عرصهء ميدان سوار و پياده چون دشت حشر تضايق « 1 » پذيرفت .
ز دو رو به تنگ اندرآمد سپاه * يكى ابر كوهى برآمد سياه
كه باران او بود شمشير و تير * جهان شد به كردار درياى قير
ز پيكان فولاد و پر عقاب * سيه گشت رخشان رخ آفتاب
سنانهاى نيزه به گرد اندرون * ستاره بيالود گفتى به خون
فضاى معركه از جوشنور و زرهپوش ( 2 ) كوه آهنين شد و هواى رزمگاه از برق تيغ و طاعقه خنجر آتشين ( 3 ) گشت .
شعر
روى زمين به رنگ فلك گشته از سلاح * روى زمين بهسان فلك ( 4 ) گشته از غبار
از آواز كوس و نقاره گوش گردون كر شد و از نفير دمامه زلزله در كوه و ولوله در چرخ افتاد . از صهيل « 2 » اسبان و غريو دليران و نعرهء شيرمردان رعشه بر اعضاى كوه و رعده و قشعريره « 3 » بر گروه انبوه پيدا شد . از هيبت آن حال بيم آن بود كه دايرهء فلك از حركت بازايستد و مركز خاك چون باد روان شود و از آتش حرب زهره شيران ( 5 ) شرزه آب گردد ، رغبت جماعت ( 6 ) تراكمه در حرب چنان مىنمود كه گفتى بر حيات متغير گشتهاند .
[ بيت ]
چنان حريص به جنگ اندرون كه گفتى حرب * عزيز بود بر ايشان و جان شيرين خوار
هامش
( 1 ) . ت : ندارد .
( 2 ) . ت : حوش و زرهپوش .
( 3 ) . ت : آتش .
( 4 ) . ت : روى فلك بهسان زمين .
( 5 ) . ت : شير .
( 6 ) . ت : جماعتى .
( 1 ) تضايق : تنگ گرديدن ( منتهى الارب ) .
( 2 ) صهيل : آواز اسب ( معين ) .
( 3 ) قشعريره : لرزش ، لرزه ( دهخدا ) .